افسانه‌ی ما
سه‌شنبه ۲۹ مهٔ ۲۰۱۲
چه بردگی وحشتناکی احساس می‌کنم
من‌ای شکل گرفته که افسارش از دست من خارج است. کسی که برای درازای ساعاتی که بعدازظهر را به شب وصل می‌کند اشک می‌ریزد، بالا سر موش مرده‌ای می‌نشیند و از حسادت اشک می‌ریزد، دور خودش می‌چرخد و دم‌اش را پیدا نمی‌کند.
درد را که نمی‌شود نوشت، می‌شود کشید. استاد نگاه‌ام می کند و اشک می‌ریزد و من حتا دم هم تکان نمی‌دهم، فقط به صدای دلسوزی او و آب شدن عزت نفس مچاله شده ام گوش می کنم.
از این همه گلوله در دنیا حتا یک دانه اش سر کج نمی‌کند به سمت سینه‌ی من، جایی که به حق جای اوست.
یکشنبه ۱ ژانویهٔ ۲۰۱۲
از آن زمستان که در تصرف بهار بود

از شب‌ای که نام همه را در میان لب‌هایم ایمن می‌شنید قرن‌ها گذشته است. به شمارش انگشت درست‌اش یک سال است، اما عدد هیچ‌وقت رشته‌ی من نبوده است. فوق‌اش بلد باشم با تغییر رنگ مو و میزان فشار شانه‌ها چرتکه بی‌اندازم. فاصله‌ام آن‌قدر کم بود که می‌توانستم چای را روی صورت‌اش بپاشم و فرار کنم تا شبی مثل این شب کتاب‌هایی را که با جوهر سبز خط خطی شده‌اند را دورم نچیده باشم و یاد چای دارچین با طعم" اسب سفید وحشی اما گسسته یال" نیفتم و از لرزش استخوان‌ها جوراب سیاه را روی ساق بافتنی بی‌خاصیت نکشم. جوراب و ساق هم تقصیر ندارند، گرما از همان‌جا می‌آید که سرما. زمستان بدون گرمایی که به هیآت یک حضور ظاهر شود فصل منزجر کننده‌ی لزج نفرت‌انگیزی‌ست.
ادایش را در آوردم، دل ِ تنگ‌ام احمقانه به این چیزها متصل است. لای یکی از کتاب شعرهای جوهر سبزدار را باز کردم.


بیستم آبان هشتاد و نه

اگر آفتاب نمی‌تابد

تقصیر من نیست
با این همه شرمنده‌ی توام
خانه‌ام
در مرز خواب و بیداری‌ست
زیر پلک کابوس‌ها
مرا ببخش اگر دوستت دارم
و کاری از دستم بر نمی‌آید
*


داغ‌های زندگی هر روز اسب سفید وحشی‌ات را وحشی‌تر کرده است و درد آن‌چنان از شامه و حس و عقل ناقص‌اش کرده است که بی وقفه سم روی زخم‌هایش می‌کوبد. شاید این لگام گسیخته روزی از تاختن با سم‌های داغ و زخمی جان داد و به شکل ققنوسی به روی شانه‌ات برگشت و روی جای زخم تمام لگدهایی که در معرض‌شان بودی گریه کرد.

فرشته‌ی پتک به دست باز امشب کنارم ایستاده و مستقیم روی دلم می‌کوبد.


(+)



*رسول یونان

دوشنبه ۲۶ دسامبر ۲۰۱۱
پاسبان حرم دل


مجنون خواست که پیش لیلی نامه‌ای نویسد
قلم در دست گرفت

خیالِ تو مقیمِ چشم است
و نامِ تو از زبان خالی نیست
ذکرِ تو در صمیم جان جای دارد
پس نامه پیش کی نویسم
چون تو در این محله‌ها می‌گردی


قلم بشکست
و کاغذ بدرید



"مقالات مولانا"
 
(+

چهارشنبه ۱۴ دسامبر ۲۰۱۱
لالا لالا خسته تن بلا ره
سیاه خودم را یکی‌یکی به تن کرده‌ام و سرم را به دیوار سرد تکیه داده‌ام، شاید که بوی مادر از اتاق مجاور سینه‌ی دردناک را آرام کند. صدای پچ‌پچه‌اش از تاریکی و سرمای این دیوار عبور می‌کند و با صدای خس‌خس سینه‌ و تقلای نفس‌ در راه مانده و تپش بی‌امان قلب خائن در هم می‌پیچند. انگار که فرشته‌ی مرگ از شنیدن لالایی مادرم شرم کرده باشد.
نواجش بخوان مادر، شاید مرگ حیا کرد از دیدن این همه درد به این تن خسته.


یکشنبه ۴ دسامبر ۲۰۱۱
دانست كه مخمورم
كار تو نيست كه بشنوي. آن مادر است كه هامون نديده  از بين اين همه صدا از گلوي من چيزي مي‌شنيد كه كلام مثل زخمه‌ي دوتار از زبان‌اش رها شد:
تنها موندي مادر؟

پنجشنبه ۱ دسامبر ۲۰۱۱
در باب شكست خوردن از بزغاله‌ها
يكي از پسرهايم وسط بازي تند تند دويد سمت‌ام و در گوشم پرسيد: خانوم بارون چي مي‌شه؟ نيم ساعت آخر كلاس بود و داشتند پانتوميم بازي مي‌كردند. پسرك باران را فهميده بود، اما كلمه را نداشت. صدايم را پايين آوردم كه فقط خودش بشنود. گفتم: Rain. خوشحال برگشت و داد زد: رين. بچه‌ها به اشكال مدني و غير مدني اعتراض كردند كه قبول نيست. گفتم: چرا كه نه؟ قيافه‌هاشان شبيه وقتي شده بود كه داشتم ازشان امتحان مي‌گرفتم و چند بار اطلاع دادند كه بغل دستي‌شان دارد از روي برگه‌ي آن‌ها تقلب مي‌كند و من با لاقيدي گفته بودم اگر اين موضوع ناراحت‌شان مي‌كند بلند شوند بروند روي يك صندلي ديگر. يا وقت‌هايي كه با اصرار يادم مي انداختند كه تكليف داشته اند و فقط سر تكان مي‌دادم. انتظار پسركان‌ام به وضوح اين نبود. بايدهاي ذهن آن‌ها "خانوم" يا "استاد" يا "تيچر"اي كه مشق شب خط نزند و از كنار تقلب بگذرد و برايشان بگويد كه هرطور دوست دارند بفهمند را راحت هضم نمي‌كرد. چرا هم بايد مي‌كرد؟ مگر همين بزغاله‌هايم نبودند كه آن‌طور راحت از تنبيه شدن با شلنگ و خط‌‌ كش در مدرسه برايم تعريف مي‌كردند و آخرش با خنده اضافه مي‌كردند: "آدم هم كه نمي‌شيم" و چشم‌هاي من هي گشاد و گشادتر مي‌شد؟ آخرش هم معلوم نشد كدام‌مان بيشتر آن يكي را متعجب كرده است.
آن شب كه باران مي‌آمد و از كلاس بيرون آمده بودم و پاهايم فقط به شوق ديدن يك بزغاله‌ي ديگر به سمت خانه مي‌كشيد به شرط‌‌‌مان فكر مي‌كردم محبوبم. تو شرط را باختي، اما من دارم برايت مي‌نويسم، چون به نظرم آمد كه با ديده‌ي انصاف هيچ كدام‌مان شرط را نبرده‌ايم. آن‌ها به روال طبيعي روزگار راه‌شان را ادامه مي‌دهند و مي‌گذرند و من، مثل هميشه گير مي‌كنم. اصلا چرا فكر كردي جايي كه پاي بزغاله‌اي در ميان باشد بايد فرض محبت را از آن طرف بگيري؟ آن كه بايد از او ترسيد من‌ام. اين من بودم كه به آن‌ها احتياج داشتم، نه آن‌ها به من. شايد حتا با "خانوم"اي كه بايدهاي منطبق‌تري با ذهن آن‌ها داشته باشد راضي‌تر هم مي‌بودند، نمي‌دانم، اما هم تو و هم من بايد مي‌دانستيم آن روزي كه قرار شد من را با ده بزغاله‌ي قد و نيم‌قد در يك كلاس بي‌اندازند تمام قوانين از اعتبار خارج مي‌شوند و شرط بندي ما از اساس بي‌مورد خواهد بود. ايمانت را به من از كنار چيزهايي گذر بده، منطق من شلخته‌تر از آن است كه در جولان‌گاه‌هاي دل توان بردن داشته باشد، و تو اين را مي‌داني. نشان به آن نشان كه در آن شب زمستاني در دستت گرفتي.
چند روز ديگر امتحان آخر پسرهايم است. تصورشان مي‌كنم با دماغ‌هاي قرمز و كلاه‌هاي آويزان و شلوار گرم‌كن كه يك نفس از مدرسه تا كلاس را دويده‌اند و توي راه‌رو منتظرم ايستاده اند تا برايشان قلدري كنم و كلاس كوچك‌شان را از بچه‌هاي بزرگ‌ترپس بگيرم، بي آن كه لحظه‌اي از ذهن‌هاي كوچك‌شان بگذرد هر شبي كه از آن پله ها پايين مي‌آمدم برايشان آرزو كرده‌ام كه هيچ‌وقت دل‌شان نخواهد آدم بشوند.
سه‌شنبه ۱۵ نوامبر ۲۰۱۱
They steal the sun
سرد بود. طوق نكبت را از سرم كشيدم و پرت كردم كناري. خورشيد‌اي نبود كه زير سايه‌ي محبت‌اش آرام بگيرم. زير خروارها روانداز مي‌‌لرزم و صداها تمامي ندارند. بزغاله‌اي نشسته روي پاهاي من، همين پايين، روي تخت و تلاش مي‌كند به كسي كه پشت مانيتور به زور نفس مي‌كشد و براي مشق شب جهنم تفاوت ايده‌آل‌هاي ماركس و هگل را يادداشت مي‌كند صرف فعل گذشته‌ي افعال حركتي را ياد بدهد:" لب‌هات رو غنچه كن و بگو ژو مانژ". چشم‌هايم باز نمي‌شوند كه بفهمم الان دي‌شب است يا فردا. قلب وامانده آن‌چنان مي‌تپد كه انگار در حال شخم زدن باشد. سرما مثل رنگ روي مقواي خيس همه‌جاي تنم را تسخير كرده و احمقانه فكر مي‌كنم شايد اتفاقي بي‌افتد، اتفاقي كه مثل يك عاشق وفادار هرلحظه انتظارش را مي‌كشم.
براي مرخصي از طبقه‌ي دوم جهنم فرستادندم به خانه. خانه سرد بود و من سرد بودم و صداي مردي از طبقه‌ي سوم جهنم مغزم را مي‌جويد. يدالله فوق ايديهم؟ مطمئن‌ام كه بايد ميز را برمي‌گرداندم، اما حقارت در اين طبقه‌ها تمامي ندارد، آن‌چنان جاري است كه بوي لجن متعفن‌اش را از نكبت وجود تك‌تك‌شان مي‌شنوي. به رحمت غيب حواله‌ام نده مردك، تيرها از همين عالم فاني اين‌طور راه نفس را بسته اند كه آمده‌ام براي هم‌چون تويي از كثافت اين‌جا داد مي‌زنم.
سرد ِ كثافتي بود. چسبيده بودم به شوفاژ و مي‌خواستم داخل نرده‌هايش حل شوم كه آفتاب كم‌رنگي تابيد.دست‌اش را روي شانه‎ام گذاشته بود. آمدم هوار بزنم كه چرا چنگ نمي‌زند به موهايم تا ازهمان پنجره‌ي پشت سر نجات‌ام بدهد كه از گل‌ناز پيام رسيد كه: از فردا موج تاپاله‌هاي رحمت از آسمان در راه‌اند.
چه كنم؟ آن‌قدر ببارد كه جان‌اش در بيايد. شايد اين دست رحمت غيب مرحمتي امروز لجن ِ بودن همه‌مان را بشورد و ببرد. طوري كه از زير همين سه پتو محو بشوم و نه قلب‌اي بماند و نه چشم‌اي و نه سري و نه استخوان‌اي و نه روكش درد‌ي و تمام و خلاص.
شنبه ۱ اکتبر ۲۰۱۱
Mi Par D'udir Ancora
نیمه شب کورمال کورمال دنبال عبایم می‌گردم، انگار کسی در خانه باشد و نتوانم چراغ را روشن کنم یا این که این عبای پوسیده قرار باشد من را از دست چیزی نجات بدهد. این عبا خوب است و نمی‌شود گفت چرا خوب است، فقط می‌شود گفت که خوب است. پوسته‌ی اضافه‌ی من در سرمای کابوس‌های رنگ و وارنگ.
برگشته بودم به خانه. به خانه ای که هیچوقت نداشتم. شاید برای همین اصلن شبیه خانه‌ی ما نبود. داد می‌زدم و همه چیز را خراب می‌کردم، می‌شکستم، پاره می‌کردم و بقیه تک تک از خانه بیرون می‌رفتند. مادر چیزی نمی‌گفت، طوری با درد نگاهم می‌کرد انگار دیوانه شده باشم. انگار هیچوقت دیوانه نبوده‌ام. می‌خواستم خانه را نجات بدهم، یا مادرم را، نمی‌دانم. اما بیشتر شبیه جنگ‌جویی بودم که خبر ندارد اصلن جنگ را اشتباهی آمده. آن خانه که مال ما نبود. پنجره‌هایش مربع بودند و ایمن در پناه منظره‌ی درخت‌های سبز تابستان. عجیب بود که از برادر بزرگم نمی‌ترسیدم، با وجود این که همیشه از او می‌ترسیدم، از این که اینقدر ناآشناست و حتا در خیال هم آنقدر ربطی به هم نداریم که برایش دلتنگی کنم. توی آن خانه چه خبر بود؟ هیچ کس جلویم را نگرفت. نه آقاجان نصیحتی کرد و نه کسی جواب دادهایم را داد و نه کسی دستم را گرفت. توی ویرانه‌های آن خراب شده هق‌هق می‌زدم و جایی دنبال چیز آشنایی می‌گشتم که بوی خانه بدهد. عصر با تن بی حس افتاده بودم توی تخت و آنقدر یادم هست که چند ثانیه قبل از خواب قصد کردم برای خودم داستان‌های قشنگ در سطح چهارده،پانزده سالگی‌ام بگویم. اما فکر نمی‌کنم قبل از بی‌هوش شدن حتا به یکی بود یکی نبود داستان رسیده بوده باشم، خواب‌هایی از این جنس برای فراموشی هستند و از وحی هم سریع‌تر به آدم‌ها نازل می‌شوند و باعث می‌شوند لااقل آبروی آدم پیش خودش حفظ شود و زیاد درگیر این نشود که دیگر قابلیت داستان گفتن برای یک دختر پانزده ساله را هم ندارد و گول خودش را نمی‌خورد. امیدوار بودم که وقتی از خواب می‌پرم آفتاب آمده باشد، حساب ماموریت‌های ارسالی در خواب را نکرده بودم.
رسیدم به اتاقی که فکر می‌کردم اتاق من بوده باشد و حالا تصرف شده. روی دیوار یک ردیف عکس بود. از آدم‌هایی که حتا اگر می‌خواستم بهشان فکر کنم به سختی اسم‎شان به خاطرم می‌آمد. روی یک عکس سه نفره روی یک نیمکت در جایی که خبر ندارم کجا ممکن است بوده باشد کسی با دست‌خط اجق‌وجق نوشته بود:
"مرغان بساتین را منقار بریدند
اوراق ریاحین را طومار دریدند
گاوان شکم‌خواره به گل‌زار چریدند
گرگان ز پی یوسف بسیار دویدند
تا عاقبت او را سوی بازار کشیدند
یاران بفرختندش و اغیار خریدند"

از خواب پریدم. بوی سوختگی می‌آمد و کسی داشت با چکش به دیوار می‌کوبید. هنوز خواب بودم، اما خاطرم بود که من خانه را آتش نزدم و چکش‌ای هم دستم نبود. پنجره را باز کردم و هم‌زمان با ورود مگس‌ها یادم آمد که به رسم هر شب یکی از نگهبان‌های آلونک وسط مجتمع آشغال‌ها را آتش زده و چون نیمه شب شده ساعت سوراخ شدن دیوار همسایه‌ی کناری رسیده است، ترکیب آشنای هر شب با این آهنگ که رسالت دارد بی‌وقفه تکرار شود.

افسوس که این مزرعه را آب گرفته.


سه‌شنبه ۱۳ سپتامبر ۲۰۱۱

چهارشنبه ۲۷ آوریل ۲۰۱۱
اي مرگ بيا كه زندگي ما را كشت
ذهنم گير كرده است روي تصوير يارعلي، وقتي كه داشت از شیر محمد اسپندار صحبت مي‌كرد و آن حكايت اوج گرفتن دونلي‌ ماده‌اش. سرش را فرو كرده بود توي روزنامه و حرف شير محمد را زير لبش تكرار مي‌كرد كه: "جهان ماده است" و سر تكان مي‌داد. لم داده بودم گوشه‌ي كافه، زير نور كمرنگ لابه لاي حصير‌ها و صداي پنكه. گير كرده‌ام. گاهي صندلي‌هاي شلوغ پنجشنبه‌ها و صداهاي بقيه و يك دسته موي بلند از روي اين صحنه رد مي‌شود و همه‌ي اين‌ها مي‌رسد به صداي هق‌هق رفيق‌ام.
و كاري نمي‌توانم بكنم. به دوستم گفتم: زنده صداي‌مان را نمي‌شنوند، با مرگ انتقام مي‌گيريم.
اين پنكه هم‌چنان در سرم مي‌چرخد، حصير و آفتابي نيست. انگار شوكا يكي از صندليهايش را از دست داده باشد.
دوشنبه ۲۵ آوریل ۲۰۱۱
چون کودک نادان از استاد نگریزد
 فايننشيال تايمز و اعتماد ملي دم‌كني‌هاي خوبي براي برنج شل شده از آب در نمي‌آيند. زود شل و پاره مي‌شوند. ظاهرن اطلاعات و كيهان با در قابلمه سازگاري بيشتري دارند. گنده‌هاي بي‌خاصيت را بخار برنج هم تكان نمي‌دهد. پشت دسته‌ي روزنامه‌ها ورق‌هاي انشاي برادرزاده‌ي كوچك‌ام را پيدا كردم. يك چشم‌ام به تيتر درشت روزنامه بود كه "تلويزيون معلم خوبي براي كودك نيست" و يك چشم‌ام به بالاي ورق انشا: "موضوع: دفاع مقدس".
برادرزاده اين‌طور ادامه داده بود: " در دفاع مقدس عراق تنها به ايران حمله نكرد، بلكه پشت او آمريكا، انگلستان، فرانسه، روسيه، آلمان و كشورهاي عربي بودند.
اما  اصلن چرا مي گويند دفاع مقدس؟
ايران با كم‌ترين سلاح‌هاي ممكنه مقاومت كرد. عراق استان‌هاي هويزه، خرم‌شهر، مهران و... را تصرف كرد و آبادان را هم دور تا دور او را در محاصره قرار داد و مردم آبادان از داخل مي‌جنگيدن تا محاصره را بشكنن. در آن زمان كه امام خميني زنده بود خامنه‌اي هم رييس جمهور شدند. جنگ در سال 31 شهريور 1359 شروع شد و بعد از هشت سال به پايان رسيد. صدام در اخبار گفت كه ايران هرگز به هيچ وجه نمي‌تواند خرم‌شهر و ساير شهرها را بگيرد كه در نتيجه ايران توانست پس بگيرد. در آن زمان همه‌ي برق‌هاي خيابان‌ها را قطع كرده بودند. اگر با ماشين رانندگي مي‌كردي بايد با ترمز دستي ترمز مي‌كردي كه ماشين‌ات نور ندهد. سيگار نبايد مي‌كشيدي. در ماه مبارك رمضان كه مردم مشغول خوردن سحري بودند يك دفع صداي بمب مي‌آمد و متوجه مي‌شدن كه عراق حمله كرده است. در نتيجه بعد از هشت سال عراق شكست خورد و الان هم كسي جرات حمله به ايران را ندارد. پايان."

مطمئن‌ام بچه همان‌طور كه خودكار عوض مي‌كرده تا اسم‌ها را قرمز كند به هيجان ترمز با ترمزدستي فكر مي‌كرده و برايش هم عجيب نبود كه چطور مي‌شود اين نتيجه را چپاند آخر انشا. تلويزيون و مدرسه‌ها تا داخل خانه‌هاي‌مان پيشروي كرده‌اند. سوالي در مورد جنگ در ذهن پسرك نيست. اين كه چه بود و چطور شد مهم نيست. يك سري اسمها قرمزند و يك سري آبي و آخر اين داستان گنگ و بي‌سر و ته يك نتيجه‌ي مشخص دارد. هشت سال يك رقم است و آن اسامي به سادگي روي تخته‌ به بدها و خوب‌ها تقسيم شده اند و خوب‌ها هميشه برنده اند.
پفيوزها! داريد با بچه‌هاي ما چه مي‌كنيد؟


دوشنبه ۱۱ آوریل ۲۰۱۱
يك روز امتحان
گردن‌م را كج كرده بودم و لجوجانه استاد را نگاه مي‌كردم كه كلافه ايستاده بود رو به روي من. در قرن شانزدهم هستيم و من از استاد براي فرصت منبر خودم از تاريخ ادبيات شخص جان لاك را مي‌خواستم. مستاصل يك ورقه از لابه‌لاي برگه‌هايش در آورد و دستم داد. تشخيص خط خودم حتا از لابه‌لاي آن خورجين كاغذ هم كار سختي نبود. زمستان، امتحان‌هاي آخر ترم قبل. از چهار طرف صداي فس‌فس و عطسه مي‌آمد و چند كيلو كاغذ جلوي‌مان گذاشته بودند كه زمين و زمان را روي‌شان نقد كنيم. البته اين از نفهمي‌شان بود كه جاي اين‌ها نخواستند براي‌شان از دوازده زاويه فوايد آفتاب و زشتي‎هاي زمستان را بنويسيم.
-خب؟
- بخوان‌اش.


" يك: آرايه‌هاي    Symbol, Alliteration, Apostrophe, Metaphor
...به هر كدام كه نزديك ميشوي انگار به يك ويرانه رسيده باشي كه جلويش را با يك نقاشي قشنگ پوشانده باشند. عاشقان احياي دنياي وحش با گرايش مهندسي درندگي . زمين جاي زندگي نيست، بايد چند قدم رفت بالاتر.
دو: مقايسه‌ي نگاه شلي و اليوت در شعر فلان و فلان به مفهوم اسطوره سازي.
...اسطوره ها به اين درد مي خورند كه تا عرش بالا ببري‌شان و طوري به زمين‎شان بكوباني‌ كه از خرده هاشان هم چيزي باقي نماند. آفت، از جمله مواد اساسي توليد بدبختي هاي خودخواسته با استفاده از اختيارات شخصي. البته فكر نكنم براي اليوت يا شلي نظريات من اهميت خاصي داشته باشد، و خب نظريات آن‌ها هم براي من.
سه: بررسي مفهوم بهشت و جهنم، فراست و هاردي، رنسانس.
..چيزي كه الان نيست از اول هم نبوده. خطاي ديد از ماست. فكر مي‌كردم آدم‌ها بالاخره يك روز برمي‌گردند به آن‌جايي كه چيزي را خراب كردند، نظريه‎ي گهربارم اما ظاهرن نشتي داشت. اين بازآمدن‌ها براي ترميم خرابي‌ها نيست، كلاه‌شان جا مانده. كار نيمه تمام دارند، كه اگر جاي سالمي مانده كه رد پاي‌شان به آن نرسيده از روي‌اش رد بشوند و بعد بروند...مفهوم بهشت و جهنم؟ قافيه به تنگ آمده بود، بهشت خلق شد براي برقراري توازن ظاهري در داستان. جهنم خود ماييم.
چهار: تفاوت نگاه فراست و مارول به مرگ.
..اختيار در عين جبر. مردي بر سر يك دوراهي يك راه را انتخاب مي‌كند و يكي را نه. از راه انتخاب نشده كسي بر نگشته تا از ته جاده حرفي بزند. سرنوشت. تقدير. ما هر كدام يك طور گه خوري ميكنيم، اما گه خوري از سر حقارت چندش آور است. ترس و فرار، دست‌مالي و انگشت چرخاندن توي مصيبت‌هاي آدم‌ها براي پيدا كردن دلائل موجه براي گهي كه خورديم حقارت است. اگر روي اين ورقه بالا بياورم چه اتفاقي مي‌افتد؟
پنج: شعر آيينه، سيلويا پلات.
كارشان ساختن نيست. پاهاي‌شان را تقويت مي‌كنند، نه دست‌ها را. حيف كه آدم تا كجاها نمي‌بيند. شعر جواب نيست، حتا مسكن هم نيست، بايد از معرض كثافت كنار رفت. وقت هم كه تمام شد."

...

- خب؟
- جان لاك.

برگه را كه پس مي‌گرفت صداي توي سرش را مي‌شنيدم: زبان نفهم.

پنجشنبه ۷ آوریل ۲۰۱۱
بازمانده
در سومين شب تب‌هاي تمام نشدني خواب افسار و درخت مي‌ديدم و مواجهه با سه عدد بستني توي فريزر. گربه‌ي سياهِ آلن‌پو و حرارت بدن تا توي خواب دنبالم كرده بودند. بين خواب و بيداري يادم آمد كه موجود زنده‌اي به غير از خودم گوشه‌ي اين خانه هست كه چند روزي از يادش غافل شدم. از خواب پريدم و همه‌ي چراغ‌ها را روشن كردم و بي‌تاب دويدم سمت كاسه‌ي قرمز گوشه‌ي هال. زنده بود.
اين يادگاري را مادر چند روز قبل از سفر توي دامن من گذاشت. اول سه تا ماهي قرمز بودند. به مادر گفتم اين‌ زنده‌هاي سرخوش سرخ چه تناسبي با فراموشي اين خانه دارند؟ اما مادر آرزوهاي بزرگ نخوانده بود و با هيچ خانوم هاويشام‌اي آشنايي نداشت. منطق‌اش ساده‌تر از من بود. بهار آمده بود و علائم يادآوري زندگي را برايم جا مي‌گذاشت.
دو ماهي اول همان هفته‌ي اول مردند. وقت پنهان كردن جنازه‌هاي درگذشتگان دلم درد مي‌گرفت. آن‌ها هم تاب نياورده بودند. اين ماهي سوم اما ماند تا ببينيم روي كدام‌مان بيشتر است. با سه ثانيه حافظه و يك خانه‌ي يك وجب در نيم وجب با بي‌خيالي‌اش من را به بازي گرفته بود و در هپروت به يادم آمد كه روزهاست كه نه سري بهش زده‌ام و نه آب تنگ‌اش را عوض كرده‌ام. خيالش هم نبود. توي كاسه‌ي قرمز با بي‌خيالي مي‌چرخيد. لم دادم كنار تنگ آب. نيم بند ماهي من را از رو برده بود.
سرم را فرو كردم روي تنگ و گفتم: كره خر! آخر از اين كاسه‌ي يك وجبي راهي به دريا هم نداري كه بخواهي دنيا را ببيني، دچاري؟
جمعه ۲۵ مارس ۲۰۱۱
آقاجان
 دستگاه مشترك مورد نظر خاموش است.
ظهر بيدار شدم و ديدم نيست و همه‌ي اين سبزي خوردن‌هايي كه ديشب پاك كرده بود توي يخچال جا مانده‌اند. حتا چراغ و تلويزيون را خاموش نكرده بود. فقط يك ليوان خالي چاي روي ميز بود و يك ظرف كشمش و كتاب‌اي كه احتمالن وقتي خواب بودم عينك‌اش را در آورده و مشغول خواندن‌اش شده و يك جايي حوصله اش سر رفته و برعكس گذاشته روي ميز. نه سيب خورده و نه شير. انگار يك‌هو همه‌ي اين چيزهايي كه سال‌هاست مي‌بينم جلوي چشمش آمده، اين شيرازه‌ي پاشيده‌ي لخت وعور. اگر ديده باشد و قلب‌اش مثل هميشه‌ي من مچاله شده باشد بايد هم يك دفعه از سرجاي‌اش بلند مي‌شد و همه چيز را ول مي‌كرد و مي‎رفت. باز اين شماره‌ي لعنتي را مي‌گيرم، خاموش است. احتمالن توي جاده اي وسط اتوبوس كنار كسي نشسته و حواسش هم به تلفن نيست. اين تكرار گرفتن از نگراني نيست، از همان انگيزه اي مي‌آيد كه تلفن هاي اين مدت اش، سر زدن يك روزه اش و قدم زدن ديروزمان توي شهر زير رگبار مي‌آمد. به گمانم اين اولين باري بود كه با پدرم توي خيابان قدم زديم و مغازه هايي را نگاه كرديم كه ربطي به علاقمندي هاي او نداشتند.
دو روز قبل از عيد زنگ زدم كه تنهاست و حالش خوب نيست و بيايد اين‌جا. گفت وسط خيابان ماشين دود مي كرده و بايد رينگ عوض كند. دو ساعت بعد تماس گرفت كه توضيح بدهد رينگ عوض شده و به خاطرش از كجا تا كجا رفته تا مغازه‌ي باز پيدا كند. آخرشب زنگ زد كه خبر بدهد در راه برگشتن ماشين خاموش شده و فهميده كه پمپ برقي ماشين خراب شده و بعد يك آشنايي از راه رسيده و با هم رفته اند پمپ برقي خريده اند و برگشته اند و پمپ را بسته و ديده كه دوباره ماشين راه نمي افتد.فردا ظهر خبر داد كه راه افتاده و توي راه باتري تمام شده و ماشين را توي حقاني ول كرده و برگشته خانه. فردايش يك نفر ماشين را بكسل كرده تا تهرانپارس و بعد از همه‌ي اين‌ها باك بنزين گير كرده و مجبور شده دو باره باك را پر كند و فردا نهار مي‌آيد پيش من.
اين پدر من نبود كه پنج بار زنگ بزند و گزارش لحظه به لحظه از يك اتفاق مهم يا عادي بدهد. عجيب بود اما پرسيدن نداشت. مگر همان انگيزه‌اي كه دست من را سمت گوشي تلفن مي‌برد تا بپرسم كجاست و اگر دوست دارد بيايد اين‌جا، نبود؟ سوال اصلي مگوي ما از هم اين بوده كه: چقدر تنهايي؟ گزارش رينگ و موتور و پمپ برقي و اين زنگ ها عذاب وجدان‌هاي نگفته‌ي ما بود. يادآوري اين قصه‌ي خاك گرفته كه ما پيش هم از اين هم تنها تر بوديم لزومي نداشت. خستگي اين سال ها به قسمت هاي دردناكي رسيده است.
ساعت دوازده رفتم به سمت اتاق خواب. پرسيد: بخوابي؟ الان؟!
نگاه‌اش كردم. سابقن طبق آيين نامه اين ساعت هميشه دير بود. شب‌ها وقت خوابيدن بود. دراز كشيدم و گوش كردم به صداي راه رفتن‌اش توي هال و صداي ورق زدن كتاب و سرفه‌هايش.
گوشي‌اش خاموش است. از وقتي بيدار شدم و رفته بود بي اختيارهي شماره مي‌گيرم و نمي‌دانم براي گفتن چه داستان بي‌ربطي. كاش جاي ياد دادن اين همه سكوت با دست‌هاي پرتري بزرگ‌مان كرده بودي آقاجان.
چهارشنبه ۲۳ مارس ۲۰۱۱
عين ديوانه‌ها بستني مي‌خورم. انگار چيزي توي قفسه‌ي سينه ام آتش گرفته و نياز به امداد فوري داشته باشد. امروز آن‌قدر رفتم سر كوچه كه بار آخر از ترس نگاه فروشنده به سرعت محموله‌ را از توي يخچال برداشتم و پولش را گذاشتم و آمدم. اين بستني آخري را با هزار تا چيز تازه تركيب كردم و داشتم مي‌خوردم و هرچي به آخرش نزديك تر مي‌شدم عصباني تر بودم. عصباني از بستني‌هايي كه بدون اين مزه ها تمام شدند. نيم ساعت گذشت و ديدم واقعن عصباني‌ام. يعني با خودم شوخي نكرده بودم، جدن عصباني بودم.
نمي‌دانم من تا الان چه شناختي از خودم داشتم. كلن.
سه‌شنبه ۲۲ مارس ۲۰۱۱
كهكشان سوم از سمت چپ
اين موسيقي بوي خاك و علف مي‌دهد. يعني نه آن‌طوري كه ياد علف و خاك بيفتم، راحت صدا كف دستم بوي خاك مي‌دهد. جوري شد كه انگار هميشه توي جنگل زندگي كرده ام و جز بوي دود عطري نبوده. نه قبل آن چيزي بود و نه بعد از آني وجود دارد. هيچ چيز نيست و همه‌اش اين‌جاست.
توي اين فضا در حال بي وزني‌ام. انگار فكرها آروم از سوراخ كنار سرم سرايزند. يكي آمد توي سرم، مثل خيال هاي شكل ابر كارتون‌ها. يكي كه بالاي مبل ايستاده بود و مي‌خنديد و چيزي درباره ي زيبايي ناهوشياري مي‌گفت. ابرش را بستم. مجبور نيستم.نمي خواهم اين‌جا باشند. آدم ها ترس‌ناكند. روي زمين پر است از كثافت و خار، پاهايم را كجا بگذارم؟
 همه با هم توي گوشم هوار ميكشند:Don't be afraid
اما به خيال من ما همه ساكت‌ايم و ترسيده. حتا خود اين پدرسوخته هايي كه از توي فضا داد مي‌كشند بي فيت فول.

جمعه ۱۸ فوریهٔ ۲۰۱۱
اين‌ها نبود فردايي كه برايت آرزو مي‌كردم..
موجود كوچكي كه سال‌هاي دور روي پاهايم دراز ميكشيد وبا تنها لالايي‌اي كه بلد بودم به خواب ميرفت، بزرگ شده است. آن‌قدر بزرگ شده است كه براي بوسيدن‌اش اين من هستم كه در آغوش‌اش جا ميشوم، نه او روي دو دست من. بزرگ به حدي كه غصه‌هايش را به جاي گريه در حضور ديگران آرام در گوش‌ام زمزمه كند. سيناي من عصيان را ياد گرفته، بزرگ شده، آن‌قدر كه لباس سبز بپوشد و مخفيانه برود در ميان مردم، كتك بخورد و غروب برگردد و شماتت خانواده را بشنود.
چهارده ساله‌ي معصوم! تو كي اين‌قدر قد كشيدي كه درد را حس كني؟ كي بوي تعفن را تشخيص دادي؟
كجاي اين سال‌ها فهميدي كه كجا بايد باشي وقتي كه خانه جاي ماندن نيست؟




دوشنبه ۱۴ فوریهٔ ۲۰۱۱
افسانه‌ي دو ماموت
كنار راننده تمام پونا را دور زديم تا خانواده‌ي هم‌سفرمان به بمبئي را پيدا كنيم. راننده اصرار داشت كه كار توي شركت خسته كننده است و داوطلب همين حمل و نقل مسافرها به فرودگاه‌ها شده و كار با ايراني‌ها هيجان‌انگيز است. وقتي رسيديم برايم موزيك گذاشت و با تعارف آدامس توت فرنگي به همراهي در صبري كه مشخص نبود كي به پايان برسد دعوت شديم. ظاهرن با اين بخش هيجان انگيز ما آشنا بود. دختر و مادري كه سوار شدند مسلمن تا نيم ساعت قبل از رسيدن راننده مشغول اميدواري دادن به هم‌ديگر نبودند كه براي جمع كردن وسائل و باقي كارها هنوز هم نيم ساعت وقت هست. وقت براي ما پيش هم بودن بود و ذخيره‌ي بيشتر چيزهاي مشترك، براي روزهاي نيامده و دلتنگي‌ها بود و براي آن‌ها براي اجراي مراسم صبحانه و مسائل رو به روي آيينه بود. بوي عطر و ظاهر مرتب و لباس‌هاي اتو كشيده.
سوار كه شدند و بوي عطرشان ماشين را گرفت يك لحظه هول شدم، نگاهي به صورت نشسته‌ با رد هاي خاكستري اشك خشك شده و شال كج و كوله وخاك روي كفش‌هايم انداختم و خوشحال شدم كه پاهايم داخل كفش هستند.
يادم رفت به سه جفت كف‌پاي چرك  آشنا..اختر و گل‌ناز و خودم.

*

ماموت‌هاي زنده كه به هم مي‌رسند در كلوني دونفره شان قادرند ساعت‌ها يك‌جا بنشينند و حرف بزنند يا نزنند، مسائل مهمي مثل خودن و استراحت را در اهم امور قرار بدهند و روزهاي متمادي يك مجموعه موزيك تكراري را بي وقفه گوش كنند، براي اموري كه نياز به تحرك و زحمت اضافه دارند با هم چانه بزنند و با استدلال‌هاي منطقي هر چيزي را به تعويق بيندازند.
رفته بوديم براي رفتن به بمبئي بليت بخريم. صاحب كل جزيره ماشين را كنار خيابان پارك كرد و با خيال آسوده رفتيم نشستيم پاي صحبت هاي تلفني مسئول فروش كه آن روز قرار بود براي اين دو بليت با همه‌ي ماشين‌هايش هماهنگ كند. ما هم چانه زديم كه حركت 5 نباشد و 5 و نيم باشد كه خيالمان از آن نيم ساعت خواب اضافه راحت باشد. بليت ها را خريديم و آمديم توي خيابان و از هم پرسيديم: پس ماشين كو؟!
شاهدان قضيه كه احتمالن از ديدن اضطراب و نگراني هاي ويژه در رفتار و حرف زدن‌هاي‌مان نا اميد شده بودند خبر دادند كه پليس ماشين را برده. آدرس پليس را گرفتيم و با ريكشا خودمان را رسانديم به اداره‌ي پليس كه عبارت بود از يك ساختمان شبيه به قهوه خانه هاي مرزي و چند تا پليس كه زير پنكه پاهايشان را دراز كرده بودند روي ميز مشترك وسطشان و بعد از شنيدن عرض حال توصيه كردند برويم به حياط و بگرديم دنبال ماشين. ما هم آمديم بيرون و يك نيمكت كنار يك درختي پيدا كرديم و لم داديم زير آفتاب به ادامه‌ي حرف‌مان. آقاي پليس كه ديد از ما آبي گرم نمي‌شود خودش ماشين را پيدا كرد و صدايمان كرد. رفتيم دم ماشين جرثقيلي كه ماشين را آورده بود. آقاي پليسي كه جاي راننده نشسته بود نگاهمان كرد و توضيح داد كه  پارك كردن كنار خيابان اصلي آخه؟ اما واكنش خاصي نديد، از آن بالا به نظرم فقط دو تا چهره‌ي گيج و خندان مي‌ديد كه اعتراضي هم به چيزي نداشتند. پرسيد گواهينامه؟ كه خب قطعن موجود نبود. مدراك ماشين هم همه‌اش توي داشبرد بود كه كار دزد احتمالي ماشين راحت تر بشود. گفت دوهزار و چهارصد روپيه. ما؟ هيچي. همچنان مي‌خنديديم. پول را گرفت و نگاه‌مان كرد. هزار روپي از پول‌ها درآورد و احتمالن به اين خجسته حالي‌مان پس داد. ما هم شاد و راضي رفتيم سمت ماشين و براي بار چندم درهاي راننده و كنار راننده را اشتباه گرفتيم و رفتيم.
سفر هيجان انگيز بمبئي البته بعد از اين همه داستان ختم به اين شد كه ساعت هشت از خواب پريديم و بررسي تمام ساعت‌ها نشان مي‌داد كه ما به طور قطع ماشين را از دست داده ايم و كار خاصي هم نمي‌شود كرد. البته شايد مي‌شد براي اين مسئله عزاي خاصي گرفت يا غري زد يا حرصي خورد كه خب سخت بود و ما به جاي همه‌ي اين‌ها خنديديم و باز خوابيديم.




رفيق‌مان پيغام فرستاده بود كه در چه حاليد؟

خوش بوديم رفيق.
جايي مابين زمين شما و آسمان آن‌ها، كنار هم خوش بوديم و تمام داستان سفر همين بود،
 خوش بوديم.
شنبه ۶ نوامبر ۲۰۱۰
به ر.ع
هميشه، هرسال، حوالي همين ايام جنگ نامحسوس من با اتفاق طبيعي ِ تغيير فصل‌ها شروع مي‌شود. براي خودم روزي صد بار با صداي بلند تكرار مي‌كنم: اتفاق طبيعي، انگار كه اتفاقات طبيعي درد ندارند. اما چه فايده؟ سنبه‌ي اين فصل مثل هميشه پرزور تر از دست‌هاي خالي و بي رمق ما بوده. همين حالا كسي كه برايم عزيز است يك گوشه‌اي روي زمين يا تخت يا صندلي افتاده و دارد دردهايش را براي خودش ماست‌مالي مي‌كند. نتايج اش را كه در ميان مي‌گذاريم به اين نتيجه مي‌رسم كه در مجموع گه خاصي هم نخورديم و اگر تغييري احساس شده صرفن گذر زمان كمي به ضخامت پوست‌ها اضافه كرده كه اين هم نمي‌شود پيشرفت، اما ما به روي خودمان نمي آوريم و واقعن چرا هم بياوريم؟ جايش هم ديگر را دل‌داري مي‌دهيم. با كلمات بي‌فايده و اسمايلي هاي بي خاصيت. كه اهميتي هم ندارد، اهميت مفهوم پشت اين تلاش هاست، همان كه پيام ِ حواسم بهت هست را مخابره مي‌كند. كه حواسم هست كه كسي، جايي، حواسش به تو نيست. حواسم به بي تابي ها و دل‌تنگي ها و مشكلات و تنهايي ها و بارهايت هست. كه اگر غلط خاصي نمي‌توانم بكنم اما روي يك مدار با هم مي‌چرخيم و از مسير نگاهم كنار نمي‌روي. دست‌ات را وقت افتادن ول نمي‌كنم و غصه ات را مي‌خورم. تمام كلمات مناسب دنيا را هم اگر داشتم برايت باز هم حتا در حد تارعنكبوت براي بسته شدن حفره اي كه ديگري كنده و زخمي كه ديگري زده نمي آمد. اما هر چه بي‌فايده، باز هم غصه ات را مي‌خورم. غصه‌ي دوست بايد واگير داشته باشد، اگر نداشت آن رابطه‌ي معلول را بايد سپرد به جوي آب كه برود پي كار خودش و رفت از اول دنبال مفهوم دوست داشتن.

جمعه ۵ نوامبر ۲۰۱۰
لحظاتي وجود دارند که دراز کشيده اي خيره به سقف و يک چيزي مثل صاعقه وجودت را خالي ميکند.
زيرلب ميگويي: ديگه مهم نيست.
و يك چيزي توي زندگي ات تمام ميشود.
دوشنبه ۱ نوامبر ۲۰۱۰
آدم بردارد كدام عكس‌ات را قاب كند بزند جلوي چشم‌اش كه واقعي باشد؟ نه اين كه تويش لبخند مي‌زني آشناست، نه قيافه‌ي اخم‌ آلودت و نه آن‌جا كه خيره شدي به چيزي كه نمي‌دانم چي هست. همه‌ي اين‌ها هستي و براي من هيچ كدام اين‌ها نيستي. اگر سهم هر كس از يك آدم يك قسمت از نگاه‌اش باشد به من اصلن چيزي نمي‌رسد. احتمال قرار گرفتن من در مسير نگاه‌ات از سقف و كمد و مانيتور هم كم‌تر است. اصلن بيخود دل به اين عكس‌ها بستيم تا به حال، عكس‌ها از آدم ها هم خيانت كارترند. آدم هرچي كم‌تر يادش بيايد برايش بهتر است. برداشتيم بدبختي‌هايمان را ميخ كرده ايم به ديوار روبه‌رويمان كه چي؟ همين چهار تا قاب را هم از گل ديوار جمع مي‌كنم و جاي‌اش يك قاب خالي آويزان مي‌كنم آن وسط و هر وقت دل‌تنگ شدم مي‌روم جلوي‌اش مي‌ايستم و قيافه ات را هر جور كه دلم مي‌خواهد تصور مي‌كنم. هر جور كه نبودي و مي‌خواستم كه باشي. شايد هم اصلن آن نگاه‌ پارسال ات از پشت ميز كافه‌ي نمي‌دانم چي‌چي را كلن بچسبانم به صورت‌ات و باقي را متغيير در نظر بگيرم. اين طوري هرچه باشي به هر حال يك چيزي هستي و هر چيزي بودن از يك ره‌گذر بي‌تفاوت كم‌تر پر و بال آدم را زخمي مي‌كند.
شنبه ۳۰ اکتبر ۲۰۱۰
اتفاقات عادي
رفته بودم دم واحد دوازده پول شارژ این ماه را بدهم. خانوم واحد دوازده چشم‌های قشنگی دارد، این را به خودش هم گفتم. صورتش باز شد و دست از نگه داشتن در خانه در حالتی که دیوارهای ریخته معلوم نباشند برداشت و حواسش رفت به جمع کردن چادرش و دست کشیدن به صورتش، انگار بخواهد با دست نقص‌های احتمالی صورت اش را پاک کند. آن شادی زود گذر نگاهش را دیدن دست های ترک خورده و بچه های قد و نیم‌قد و شوهر معتادش که به بهانه‌ی خواندن نوشته های روی برد توی راه‌ رو کنار آدم می‌ایستد و همه چیز را نگاه می‌کند جز آن نوشته ها را بیشتر غم انگیز می‌کند تا باعث شادی.
ما در این دوره از زندگی به این‌ چیزها می‌گوییم " اتفاقات عادی". اتفاقات عادی برای ما عبارت هستند از هر چیزی به شرط تکرار به میزان زیاد. تکرار آدم را بی حس می‌کند. آن‌قدر دردهای ریز و درشت دور و برمان هستند که این چیزها اصولن چشم مان را نمی‌گیرد.
گره های کوچک آدم را گیج تر می‌کنند. نمی‌شود که بخواهی ببینی و اهمیت بدهی و از روی لیست موارد خاص را برای مشغول شدن فکر انتخاب کنی. همه‌ی دردها اهمیت دارند و سهم آدم هم به همان اندازه ای است که می‌تواند در زندگی اش ببیند و باخبر باشد. خانوم واحد دوازده، مادر، دوست، هم کلاسی، آدم های توی خبرها و شنیده ها، فامیل، آدم های توی خیابان و تاکسی و مطب و مغازه،آدم‌هاي پشت ميله هاي زندان و نزديك چوبه‌ي دار، آدم های پشت نوشته ها و کلمات ِ پشت مانيتور و توی کتاب و روزنامه همه می‌توانند گره باشند وقتی نگاه کنی و نخواهی بی تفاوت باشی.
من برای اين داستان‌‌هاي بي نتیجه گیری و بي پایان و براي زخم‌هاي ناسور خودم هر روز سكوت ِ بيشتري دارم. زخم‌ها قديم‌تر ها بلند ترم مي‌كردند، نفهميدم كي زمين‌گير و بي عصا شدم. خسته شده ام از اين خفقان. تارهاي صوتي‌ام مدفون شده‌اند زير آوار. آخر اين بي پير گلوی آدم مسیر رفت و گاهی آمد است، جای پهن شدن و چسبیدن نیست. از تفهیم این موضوع به موجوداتی که چسبیده اند بیخ گلویم و مرتبن آب دهانم را حواله‌شان مي‌دهم همان‌قدر عاجزم که از فهم تفاوت داروين و نيچه و چوبك و افلاطون و فروغ به اين استاد ادبيات مان كه از پشت ميز بلندش مزخرف پخش مي‌كند در فضاي يك كلاس سي نفره‌ي پر از مغزهاي تر و تميز و دست نخورده و آخر سر ذل مي‌زند توي تخم چشم آدم و مي‌پرسد آيا به توانايي انسان در تغيير دنيا و محتويات‌ خودش و داخل مغز انسان‌هاي داخل‌اش باور داريم يا خير.
آدم دل‌اش مي‌خواهد سرش را بيندازد پايين و خون گريه كند
آخر ما چه مي‌دانيم استاد.. ما در همان گره‌ي اول كار خودمان هم بدجور مانده ايم استاد..

گوشه‌ي پارك افتاده بودم و سعي مي‌كردم تب چشم‌هايم را نبندد. هوا سرد است و لباس‌ها نمي‌گذارند راه بروم. درد نمي‌گذارد راه بروم. امروزجمعه بود. چشم‌هايم را مي‌بندم و به آفتاب فکر مي‌كنم.
از تب مي‌ترسم وقتي که مي‌آيد و به من مسلط مي‌شود. اين‌جا هيچ‌كس نبايد به من مسلط بشود. اين‌جا هيچ کس آشنا نيست. هيچ کس دوست نيست. هيچ كس منتظر شنيدن من نيست. هيچ کس محبت بي قيد ندارد. براي من. البته که براي من. اين‌جا زمين من نيست. هيچ كجا زمين من نيست.

شنبه ۴ سپتامبر ۲۰۱۰
مدیریت محافظت از خود
آدم‌ها باهوش هستند و با خلاقیت بی‌پایان هر روز به روش‌های تازه ای برای آزار دادن هم‌ دیگر دست می‌یابند.
باید بپذیرایم که روزهای خوش ای که در آن می‌توانستیم احساسات ناخوشایند هم‌نوعان‌مان نسبت به خودمان را در قالب کتک و عربده و فحش ببین‌ایم، نبودن‌ها ‌شان دلائل قابل درکی داشت و در ِ زندگی ات را که به روی کسی باز می‌کردی یک راست مثانه اش را روی در و دیوار زندگی ات تخلیه نمی‌کرد گذشته است.
با یک میله‌ی زنگ زده و چند سنگ و کلوخ داخل جیب های مان نشسته ایم وسط میدان جنگ ِ کاربلد ها و راضی شده ایم به دوستانی که ترس‌ناک نیستند. زخم‌های کاری نمی‌زنند و آزارهایی می‌رسانند که ابزار پانسمان‌شان در جعبه کمک های اولیه مان باشد.
راضی شده ایم. به آن‌ها که دردهایی به ما می‌دهند که بلد ایم از خودمان در برابرشان مراقبت کنیم.

پنجشنبه ۲ سپتامبر ۲۰۱۰
در کوچه باد می‌آید
ای یار، ای یگانه ترین یار
کفش‌های جفت شده نزدیک در و نگاه‌های پرسش‌گر به ساعت و چای‌های نیم خورده با عجله و لباس‌های مرتب و نگرانی از جا نگذاشتن هیچ چیز و نگاه بی‌تفاوت سوم شخصی که در درگاه ایستاده و یک دست اش بر دستگیره‌ی در است و دست دیگرش به سمت تو، نشانه های مهمان است.
جوراب هایت را در بیاور، چرا همیشه چشم‌های مرا به آستانه‌ی در نگه می‌داری؟
یکشنبه ۲۹ اوت ۲۰۱۰
Birthday Song
سیم هدفون را که می‌کشم صدای موزیک قطع و وصل می‌شود، از شرح مصیبت خواننده عقب می‌افتم. به آن‌جایش رسیده بود که: آره این‌طوری هاست عزیزم و این حرف‌ها. نیمه‌ی شبی آدم پیچیده شده باشد وسط دو ملافه و سیم هدفون و یک سمت‌اش از تخت آویزان باشد و به صورت جدی و مشتاق در حال گوش دادن به این باشد که حالا یک جایی زندگی یکی کلن چطوری هاست.
دو ماه پیش توی کافه ای نشسته بودم و از پنجره‌ی کنارم ذل زده بودم به پارک روبرو و داشتم ادای آدم‌هایی را در می‌آوردم که دارند به موضوع خیلی مهمی فکر می‌کنند. یک دوست قدیمی بعد از سال‌ها سر رسیده بود و نشسته بود رو به رویم و از نقاط روشن زندگی‌ام در این سال‌هایی که نبوده می‌پرسید. سوال می‌کرد که از رویاهایم چه باقی مانده. و من دردم گرفته بود، بی‌چاره و ناتوان شده بودم. گفت ده تای‌شان را بگو، پنج تا، اصلن هر کدام‌شان که پررنگ بودند، که وقتی یادشان می‌افتی خوشحال می‌شوی، احساس افتخار می کنی. دیگر رویم نشد بگویم من کلن به چیز خاصی افتخار نمی‌کنم و چه کاری هست خوب اصلن؟
آن لحظه همین خانم که امشب دارم به وضعیت زندگی‌اش توجه می کنم داشت از بلندگو های کافه می‌خواند و من هم داشتم یخ می‌کردم از این که هیچ چیزی برای گفتن نداشتم. چی می‌گفتم؟ وقتی فلانی خندید؟ وقتی بعد از مدت ها آفتاب در آمد؟ وقتی بستنی طالبی را کشف کردم؟ همه‌ی نقاط روشن زندگی‌ام بر می‌گشت بین شادی های آدم‌هایی که دوست‌شان داشتم، به چای خوردن با آن‌ها، به بودن‌شان. نه اتفاق مهمی برایم افتاده بود و نه کارهای مهم ای کرده بودم که باعث افتخار باشد و نه بزرگ بودم. انگار همه‌ی چیزی که بلد بودم دوست داشتن دیگران بوده باشد، چیزی شبیه دم کردن چای با هل و بهارنارنج. تا من فکر کنم از داستان‌های زندگی اش گفته بود و من فقط گوش داده بودم و چای خورده بودم. همین هم بود، من بودم و زندگی و گوش‌هایم و لیوان ها و فنجان های چای.
حرف‌هایش که تمام شد دلم می‌خواست بگویم: من هیچ گه خاصی نبودم، اما سکوت کردم و لبخند زدم.
غلت می‌زنم سمت دیوار. آن‌قدر از این عمر گذشت که دیگر منتظر چیزی نباشم. آواز زندگی من هم در دهه‌ی سوم زندگی باید همچین چیزی باشد:  آره این‌طوری هاست عزیزم، گه خاصی هم نمی‌شوم.
جمعه ۲۷ اوت ۲۰۱۰
ابزار زندگی کردن چای است و موسیقی و آفتاب و سیگار و باور خجسته ای که تو خالی بودن آدم‌ها را نبیند و بشود با آن زیر لب گفت:
نه بابا! این طورها هم نیست
و چای داغ را بفرستد ته دل‌اش، آن‌جایی که خبر دارد دقیقن همین طورهاست.
پنجشنبه ۲۶ اوت ۲۰۱۰
 شرح ماجراهای تازه‌ی نسل سوم و چهارم فامیل را گوش می دادم. روند آگاه سازی من از اوضاع - به عنوان یک گوشه نشین ِ فامیل گریز ِ از همه جا بی خبر - که تمام شد،  باز رسیدیم به داستان های تازه‌ی سوری خانوم.
سوری خانوم شخصیت ِ واجبی در زندگی مادر است. خودخواه و بد اخلاق و بی تعادل است و با وجود زندگی غم انگیزش قابلیت این را دارد که همه را نسبت به اوضاع خودش بی تفاوت کند. شوهرش را به زیبایی ِ منشی شرکت‌ شان باخته و بعد از آن وارد مرحله‌ی تلاش برای باور این موضوع و دست و پا زدن در بازی های روانی شان که برای بالا کشیدن اموال اش راه انداخته اند شده است و در همه‌ی این‌ها تنهاست. دیگران را می رنجاند و بعد خودش گریه می کند. از دکتر نباتی تا فال گیر های جلوی امام‌ زاده‌ی شهر ما، به هر چیزی برای برگشتن این مرد چنگ انداخته و تعجب نمی کنم اگر مادر، به عنوان مخاطب تمام گریه ها و دل تنگی هایش، نمی تواند از بازگشت مرد ناامید اش کند. مجنون ِ غمگین و تنهایی است.  با همه‌ی این احوال گاهی احساس می کنم معاشرت با این حجم ِ نا امیدی و تنهایی مادر را روی داشته هایش دقیق تر می کند.
داشتم قایق کاغذی درست می کردم. مادر از سوری خانوم می گفت که گریه می کرده از این که لامپ های خانه اش سوخته اند و هیچ "مرد" ای دور و برش نیست تا برایش درست شان کند.حتمن بهانه می گرفت. مرد ِ مورد نظر که می‌بود یادش به سوختگی لامپ ها هم می‌رفت یعنی؟
گفتم: این که غصه نداره، من هم کسی دور و برم نیست. خوب که چی؟
- ...مرد همسایه مزاحم اش شده بود. زنگ که زد صداش از داد زدن گرفته بود، دعواشون شده بود و همه‌ی همسایه ها ریخته بودن توی کوچه برای تماشا، کسی نبود بره کمک اش..
- من برای مزاحم های دورم عزا نمی گیرم، مگه قراره کسی باشه؟
- ...مریض هم که هست. تازه عمل کرده،  خواهر و برادر داشتن‌اش هم که انگار با نداشتن‌اش هیچ فرقی نداره.
گوشه های قایق ام را چنان با دقت تا زدم که انگار سرنوشت ام به لبه های این کاغذ کاهی بسته است.
- نداشته باشه، نباشن، غصه که نداره.
تلفن‌اش زنگ می خورد. از بالای عینک نگاه عاقل اندر سفیه ای به من کرد که ترسیدم بخواهد بپرسد چرا قایق درست کردم، نه نمک دان.
- غصه داره، معلومه که غصه داره.
گوشی را برداشت و حواس اش رفت به شنیدن تازه ترین اخبار خانواده اش. برق چشم هایم را ندید. اگرنه می دانست که قایق ساختن ام از چه هوایی است.
چهارشنبه ۱۸ اوت ۲۰۱۰
 در وضعیت فعلی به سختی می شود آشپزخانه و اتاق خواب را از هم تشخیص داد.
هر گوشه ی خانه یک لیوان کثیف پیدا می کنم و رختخواب های به هم ریخته و قندان و ظرف های نشسته که روی هم تل انبار شدند و سیم های در هم پیچیده که معلوم نیست سرشان به کجا می رسد و ورق و کتاب و فندک و شکلات و زیرسیگاری و نمک دان.
و با وجود این که کف گیر و در قابلمه را روی تلویزیون پیدا کردم و دستگیره ی قابلمه را توی تخت ام و یک لنگه دمپایی لا به لای کتاب ها، چیزی شبیه زندگی در جریان وسط ِ این به هم ریختگی ها هست که خواستنی تر از گرد و خاک ِ وسائل مرتبی است که سر جای شان نشستند از بس کسی از کنارشان نگذشته.
رد دست های مان را لا به لای این وسایل نگاه می کنم،  همه شان با هم صدای بودن ات را می دهند.
یکشنبه ۸ اوت ۲۰۱۰
این که این دوست، آن رفیق، مردم، می گویند وقتی که از تو حرف می زنم چهره ام باز می شود یا چشم هایم برق می زنند آدم را به فکر فرو می برد.
که حالا آن وقتی که چای دم کرده ام، نشسته ام این گوشه، سرم را به دیوار تکیه داده ام و در سکوت می شمرم
تا صدای ترمز ماشین
و می شمرم
- صدای در ِ اصلی
(سکوت ِ دیوانه وار)
و صدای چرخیدن ِ دستگیره ی در
آن لحظه، با برق ِ چشم های من چند خانه را در این دنیا می شود غرق نور کرد؟ 

طی الارض از نیمه ی شب تا لحظه ی طلوع در این نیم کره به همین سادگی و به همین سختی است.
جمعه ۲۳ ژوئیهٔ ۲۰۱۰
از مسافران ِ قالی‌چه های تک نفره
تنهایی ِ خانه مغزم را می خورد، راه افتادم توی خیابان ها. غربت ِ خیابان ها تنها ترم می کرد. نشستم روی لبه ی سنگی ِ میدان مرکز شهر و به هزار نفر فکر کردم، یکی از یکی دورتر از من. نمی دانم وقتی از تو پرسیدم مشغول جمع کردن وسائلت هستی، سختی ِ صدایم را از توی کلمه های روی آن گوشی ِ بی خاصیت می شنیدی؟ آن شبح منجمد را می دیدی که  توی کوچه پس کوچه ها راه می رود و نیمه های شب به خانه می رسد تا شاید درد پاهایش فرصت ِ فکر کردن را از او بگیرند؟
زنگ هم اگر نمی زدیم و اشک های مان را هم اگر نمی شنیدیم باز هم تصویرت را می دیدم. شفاف، انگار که داخل فرودگاه، پشت شیشه ها ایستاده باشم. دردهای ما تکراری اند، ترجمه نمی خواهند.
از تلفن قطع شده صدای دلتنگی و خستگی ات  همچنان صورت ام را می سوزاند. چه بین هیاهوی مسافران و چه در خیابان های شهر و چه بین همه ی کسانی که فکر می کنی هستند، به اندازه ی تاریکی و تنهایی ِ این خانه غریب ایم.
تو روی ابرها به راهت ادامه می دهی و من همچنان به ناگفته هایت از توی این گوشی تلفن گوش می کنم و زیر سیگاری پرتر می شود.
پنجشنبه ۲۲ ژوئیهٔ ۲۰۱۰
امشب خاطره هایی به شکل خشم از دل و روده ام بالا می آیند. کمین کرده ام توی راهرو تا مهمان های ناخوانده ی امشب را به کاسه ی دستشویی تحویل بدهم. رمق تکان دادن لب هایم برای ناله را هم ندارم،  حالا چراغ را روشن کردن و به یک لیوان آب رسیدن بماند. به زودی آفتاب به دادم می رسد. این ها مهم نیستند. سرم را توی کاسه ی سفید فرو می کنم و باز با همان سوال کمرم راست می شود:
من بین این همه غریبه چه می کنم؟!
سرور ِ بی همتای من مرا بی نقص تر از توان ام می خواست. دستگاه خطا گیر ِ حساس اش هر چیزی از من را می خواند به جز ترس هایم. من هم کوچک بودم و رنگ های این دنیا گاهی چشم ام را پر می کرد. به جرم آن که زمانی لباس آرمان گرایی به تنم کرده بودم نباید کوچک می ماندم، نباید این همه اشتباه می کردم. کنار آدم های بزرگ باید تا می توانی بالاتر و دورتر را نگاه کنی و من برای آرزوهای کوچک و حقیرم دایم خودم را سرزنش کردم، کوبیدم، اما فقط خرد تر شدم. دیگر نمی توانستم تشخیص بدهم کجای کارهایم غلط است و کجایش درست، گیج تر می شدم و ساکن تر. خودم را می کشیدم تا بلند تر بشوم اما این من نبودم که دیده می شد، کنار دستی ام بلند بود و در این مقایسه انگار بیشتر در زمین فرو می رفتم. این چرخه ی بی حاصل ِ دردناک ویرانم می کرد، دست و پا می زدم و آن سکوت ِ سرزنش بار هر چه عمیق تر می شد سقوط ِ ناگزیرم شدت می گرفت.
سال هاست که از زیر این سایه ی بزرگ تکان نخورده ام. باوری که در من کاشت انگار راه فراری نداشت. اجازه ی خطایی که از من گرفته شد باعث خطاهای وحشت ناک تری می شد و من، در نقش ِ مامور عذاب خودم سنگین ترین حکم ها را برای خودم می بریدم.
حالا فهمم شده که این عذاب فقط برای من بود. سرو بلند قامت ِ من برای کوچکی و نادانی ها و خطاهای بزرگ و کوچک ِ دیگری مدارا بلد است،  رنگ ها و آرزوهای حقیر و ندانستن ها و پستی های دیگری می توانند درک شوند، دیده نشوند، توجیه شوند و حتا جذاب باشند.
حالا دیگر سرو سقوط کرده و سایه ای هم نیست، اما دیگر عصب ِ  پاهایم را احساس نمی کنم و به انتظار دستی هم نیستم، من هنوز زیر آن سایه ی خیالی اجازه ی کوچک بودن ندارم. در سال روز ِ جوان شدن دیگری اعلام انجماد می کنم.
درک ِ این مطلب ناله ای برایم ندارد. اما هضم شدنی نیست، جایش در کاسه ی توالت است.

شنبه ۱۷ ژوئیهٔ ۲۰۱۰
می نشینم و ساعت ها یک نفس عکس نگاه می کنم. عکس خانه های کوچکی که به هیج خانه ی دیگری نچسبیده اند و درهای شان قفل نیستند. با نگاهم غلت می خورم بین تک تک لیوان ها و فنجان ها و در و دیوار های رنگی و مبل و کتاب خانه های پر از کتاب و تخت و میز و صندلی و کارد و چنگال و گلدان ها و نوری که از پنجره ها ولو شده روی وسائل خانه و دلبری می کند.
غرق می شوم لا به لای عکس ها و اسباب شان را جا به جا می کنم. در آشپزخانه هاشان هزار جور شیرینی رنگ و وارنگ می پزم و فنجان ها را پر می کنم از چای و قهوه. غلت می زنم روی تخت ها و یک نفس کتاب می خوانم. از در و دیوار و تیر و تخته و زمین و زمان صدای موسیقی می آید. موسیقی مورد علاقه ی من اما صدای باز شدن در است، با تک نوازی ِ تو.
بین این عکس ها خیال ام را ول می کنم و با تو زندگی می کنم، به جای تمام خانه هایی که با هم نداشتیم، تمام موسیقی هایی که گوش ندادیم، تمام غذاهایی که با هم نخوردیم، تمام پنجره هایی که بستیم و تمام درهایی که قفل کردیم.
غرق ِ لذت ِ عیان شدن ام که صدای افتادن درپوش آب گرم کن فرود می آید وسط خیال ام. واقعیات به شکل انبر دست و پیچ گوشتی و دست های روغنی ام ظاهر می شوند، آب گرم کن هم چنان خراب است و صدایی نیست جز چک چک قطرات آب و نوایی که از بلندگو ها می نالد:
مرا به کار جهان هرگز التفات نبود..
یکشنبه ۲۷ ژوئن ۲۰۱۰
Numb
از اتاق به آن بزرگی چسبیده ام به یکی از گوشه هایش و کوله ام را تا شعاع کوتاهی پخش کرده ام دور و برم. آفتاب ِ بعد از ظهر کم رنگ و تیره تر می شود. در نیمه باز است. از همان گوشه صدای حرف زدنش با تلفن را می شنوم. زنگ زده به خانه ی خواهرش و به برادرزاده اش می گوید که صبح چند بار با موبایل مادرش و خانه  تماس گرفته و کسی جواب نداده و نگران شده  و حالا که خیالش راحت شده شب تماس می گیرد.
همچنان در سکوت تکیه داده ام به در این کمد و پاهایم را سرانده ام توی بغلم که  شاید جای کمتری را اشغال کنم و به شرح نگرانی ِ پدرم برای خواهرش گوش می کنم. اتفاق تازه ای نیست، تا بوده این کمدها بودند که من بهشان در سکوت و تاریکی تکیه داده ام و صداهایی از بیرون اتاق خشک ترم می کرد سر جایم و من، نه به دستهایم که می لرزیدند،  به نورهایی که از پشت پنجره پیدا بودند خیره بودم. بی حرکت، بدون ردی از احساس روی چهره ام و یا حتی آرزویی در دلم. خشک می شدم به آن شیشه که  نورهای فراوان ِ پشتش طرحی مبهم از زندگی های بسیار بود. زندگی های خوب که حتی اگر می خواستم تصورش کنم قوه ی تخیلی برایش نداشتم. همه ی تصویر های من از وضعیت ها و زندگی های خوب و حتی از رویاهای خودم،  فراتر از یک مشت نور و پالِتی پر از همه ی رنگ ها و عطرهای دل انگیز از پشت دیوارها و صداها، صداهای جاودان. ترکیبی از هیاهوی انسان ها و موسیقی ها و صداهایی که از آن میان هم همدیگر را پیدا می کنند نبوده  است. گاهی نوری، رنگی، صدایی، بویی، تصویری از جلوی چشم هایم رد می شوند و چیزهای خوبی را به یادم می آورند که خودم هم درست نمی دانم چی هستند و گیج تر از قبل به راهم می روم.
داستان تقابل بی علاقگی و بی تفاوتی  پدر به ما و علاقه ی عاشقانه اش به خانواده اش داستان کهنه ی دنباله داری  است روی خط های خبری خاندان ما. همه در جریان اخبار تازه هستیم و با خستگی دنبالش می کنیم. نای آن نیست که برای پدر بگویم که من می دانم که هیچوقت نگران من نمی شوی و مسلمن دلیلی هم برای زنگ زدن به من به قصد احوالپرسی نداری، چه در قعر چاه باشم و چه این یک دانه دخترت بیماری بی بازگشتی داشته باشد. زنده باد فلسفه ی زندگی تو: در تمام جهان یک کلمه بود و آن هم "من".
امروز سینا چهارده ساله شد. نمی دانم کجاست و مطمئن نیستم که اطلاع پیدا کردن از آن مایه ی درد تازه تری نباشد.
کولر را روشن می کنم و می روم دنبال مادر، سر گاز.می گویم: تولد سیناست. مادر نگاه بی نیاز از ترجمه ای به من می کند.  بلند می شود می رود کولر را خاموش می کند و می رود سراغ پسرش، با هم نتایج بازی ها را پیش بینی می کنند.
اس ام اس می فرستم ، تلاشی برای رساندن این موضوع که این روز و متولد ِ به این روز برایم چقدر اهمیت دارد.
جواب می آید که: مرسی.
کولر را روشن می کنم و بر می گردم به تماشای پرده ی رقصان ِ اتاق از کنج ِ دیوار.
هیچ خبری نیست.
چهارشنبه ۲۳ ژوئن ۲۰۱۰
و در میان شگفتی هایی که موفق شدم در طول این سری امتحانات بیافرینم امشب، که شب امتحان آخر باشد، مبهوت ِ شاهکار تازه ی خودم هستم. این که چرا بعد از رکورد موفقیت آمیزم در رفتن سر تمامی جلسات امتحان بدون اقدام به خریدن و دیدن رنگ نصفی از کتاب های درسی و باز نکردن لای آن بقیه امروز تصمیم گرفتم محض تنوع درس بخوانم که خودش بماند، اما ظاهرن ادای دانشجویان درس خوان را در آوردنم یک جای اساسیش می لنگید، آن هم از این قرار که همین چند دقیقه ی پیش کشف کردم که اصلن ما فردا یک امتحان دیگری داریم و حالا این که این کتابی که من از سر صبح تا حالا دستم گرفتم از کجا در آمده و چرا من فکر کردم اصلن ربطی به امتحان فردا دارد خودم هم خبر ندارم.
حالا کتاب اصلی را پید ا کردم و مشغول چانه زنی با خودم هستم که فردا افتادن از این درس را با چه کلمات ِ آرامش بخشی به خودم دل داری بدهم، به نظرم از شروع کردن سیصد و سی و هشت صفحه داستان با فونت ِ دو و تحلیل و تجزیه ی عناصرش شدنی تر باشد.

سه‌شنبه ۱۱ مهٔ ۲۰۱۰
ظهر ِ دوشنبه از سه در ِ مختلف خودمان را چپاندیم داخل دانشگاه تهران تا هر صحنه ای در این پنجاه تومنی بزرگ ببینیم جز کمی درد در صورت ِ این ملت که باعث جمع شدن شان کنار هم شده باشد.
خبر خاصی نبود، مجسمه ها هم همه سر جای شان بودند. بسکتبال، بولینگ، جمع کردن ته سیگار برای معاوضه با دلستر و نهار می توانست آدم ها را کنار هم جمع کند، کشته شدن آدم ها نه.
سیلی ِ کاری اما در زمین ِ دانشکده ی هنر نواخته شد. نخبگان پر درد ِ سیاسی ترین دانشگاه ِ ممکلت با سرزندگی و بی خبری و شادی هایشان آنقدر شگفت زده مان کردند که برای لحظاتی بی رمق ایستادیم به تماشا: دوستان با تمرکز مشغول ِ کشیدن ِ خرگوش و میکی موس و خورشید و ماه با گچ های رنگ و وارنگ روی زمین بودند.
این طور شد که بعد از لحظاتی سکوت که از آن خشم و خستگی می ریخت صحنه ای به این شکل اتفاق افتاد: رفتم طرف میز ِ گچ ها و بسته ی گچ را گرفتم طرف رفقا. هم را نگاهی کردیم، گچ ها را برداشتیم و حمله کردیم به زمین. البته شعارها و عکس های طناب ِ دار و آدم های بی جان و نمادهای ما به قشنگی میکی موس ِ دوستان نبود، اما یقینا تاثیرات ِ روانی چشمگیر تری روی مسئولین ِ این نمایش مفرح داشت. حداقل اش یکی شان را کشاند وسط زمین و در حالی که سر ِ یک بنده ی خدای خوشحالی که داشت تند تند از شاهکارهای ما عکس می گرفت داد می زد و تلاش می کرد با پا اثرات ِ کارهای هنری ما را پاک کند با یک آقایی تماس گرفت که خوب، فکر نمی کنم زیاد از دیدن ِ هم خوشحال می شدیم. این شد که وسط ِ آن هوس و پوس بی سر و صدا راهمان را کشیدیم و رفتیم.
البته ظاهرا کشیدن ِ پا فایده ای نداشته، نیم ساعت بعد در گذری از کنار ِ زمین شلنگ ِ آب ای مشاهده شد که روی زمین گرفته بودند و بساط ِ نقاشی و شادی هم جمع شده بود که، خوب..چه بهتر!
اوضاع که به این سمت جهش داشته باشد که چند نفر روی طناب ِ دار معلق باشند و جای رد پای کمی درد، صحنه ای دندان گیر تر از  بولینگ بازی ِ ملت نبینی، صحنه ی روز ِ اعتراض ما به این جا ختم می شود که خسته تر از وقت ِ آمدن ولو شده باشیم روی جدول و بعد از یک ربع سکوت، رفیق ما در بیاید که:
- ما...به خرداد ِ پر از فاجعه عادت داریم.
- البته هوا که واقعا گرم هست، اما راستش اون حادثه بود، نه فاجعه
- حادثه مال ِ سال پیش بود، به امید خدا این نسخه ی تصحیح شده ی امساله.

...و خوب حرف حساب طبیعتا جواب ندارد.
شنبه ۸ مهٔ ۲۰۱۰
یک پاتیل بستنی خریدم.
خوردم.
بالا آوردم.
خوردم.
بالا آوردم.
بالا آوردم.
بالا آوردم.
فردا دوباره یک پاتیل بستنی می خرم.
می خورم.
تکه ای از مغز هست که اسم ها و یادها و دردها بهش چسبیدند.
اونقدر بستنی می خورم تا بالا اومدن ِ اونها رو به چشم ببینم.
سیفون رو بکشم
و
بخوابم.
پنجشنبه ۶ مهٔ ۲۰۱۰
موهایم را کوتاه کردم. اگر می توانستم پوست تنم را هم می کندم و قیر اندود اش می کردم. پوزه بند می زدم تا از بوی تعفن خفه نشوم.
آنقدر از درد ِ استخوان هایم دندان ها را به هم فشار داده ام که منتظرم هر لحظه یک مشت دندان بیفتد کف ِ دستم. درست نمی دانم که این عصبانیت است یا ناامیدی. هر چه هست دستهایم را بلند می کند و محکم می کوبد به میز، دیوار، زمین، به سرم. داد نمی زنم، صدا از گلویم در نمی آید، فقط پرپر می زنم. احساس می کنم شعله های آتش را حتی بدون نگاه کردن به آیینه هم می توانم در چشم هایم ببینم.
دشمن ِ حقیر.
دشمن ِ حقیر که روزنه ها را با ابزارهای متعفن اش پیدا می کند و رسمیت می طلبد.
دشمن ِ حقیر دوستی های ساده را به گه می کشد، ذلیل ات می کند به دست ِ همان دست ها که مایه ی آرامش هستند..یا بودند.
بوی تعفن را که از روزنه های آرامش به سویت روانه کرد، به کجا فرار کنی؟ به کجا که فرار نکرده باشی از این نقاب ِ زیبایش که بوی لجن ِ پشت اش را استشمام کرده ای و به هر سو دویده ای از این همه تعفن؟ مگر این بو را می شود به زور به ذهن ِ آدم ها هدایت کرد وقتی که زیبایی  ِ نقاب چشم ها را پر کرده باشد، اعتماد و اعتقاد ِ دوستی ها را نابود کرده باشد؟
دشمن ِ حقیر من: به تمام  ِ مأمن های من هم که وارد بشوی باز هم لایق ِ دشمن ِ من بودن نیستی. همه ی آدم ها ارزانی تو، اما این جا، در سرزمین ِ ذهن من نه به دشمن بودن و نه به انسان بودن به رسمیت شناخته نخواهی شد. برای من دری در پشت سرم هست که سهم اندک ام از زندگی، دردها و خاطرات ام را بار ِ کارتون های موز می کنم و می روم.
تو بمان و نقش فرشته ی بی گناهت که الحق سزاوار آن هستی، چرا که نقاب ِ زیبایی داری و اصول ِ زندگی در این لجن زار بین این انسان ها را بلدی و زندگی تماما حق توست.
روزی خواهد بود که نقطه ای از این زمین را پیدا کنم که بوی تعفن و حقارت  ات به مشام نرسد و آن روز کارتون های موز را باز خواهم کرد و به دوستانی فکر خواهم کرد که از اعتماد و رفاقت چیزهای بیشتری بدانند.
چهارشنبه ۵ مهٔ ۲۰۱۰
و اما حماقت یعنی آن که از چاقویی  که روزی خوب می بریده و کند شده است با دقت مراقبت کنی جهت ِ رنج کشیدن از یاد آوری ِ روزی که خوب می بریده.
چرا باید از خش خش ِ برگ ها در پاییز لذت برد؟ جای برگ روی درخت است.
برگی که خش خش صدا بدهد مرده.
عزاداری کنیم و بگذریم.
سه‌شنبه ۴ مهٔ ۲۰۱۰
زوزه
اعضای محترم ِ شورای مرکزی ِ زوزه:
خانم ها و آقایان: آراز، الفی ، اميد ميلانی، برتراند، بلو، بوزک، پاگنده، تزاد، سپهر، فالش نت، کارلی، کدوقلقلی، متين، نوجوان (هرالد بلوتوث)، ويران و غیره
اگرهنوز زوزه کشیدن را فراموش نکرده اید
از هر گوشه ای که کنج عزلت اختیار کرده اید بیرون آمده
و رخ بنمایید لطفا!
دق آمدیم از غربت ِ این جنگل ِ بی صاحب.

 

There's something wrong with me chemically
Something wrong with me inherently
The wrong mix
In the wrong genes
I reached the wrong ends
By the wrong means
It was the wrong plan
In the wrong hands
The wrong theory for the wrong man
The wrong eyes
On the wrong prize
The wrong questions with the wrong replies

Wrong
Wrong
 Wrong
Wrong
Wrong
شنبه ۱ مهٔ ۲۰۱۰
می شود گاهی قدم را آهسته تر برداشت، پشت شیشه ی رستورانی، کافه ای، سر را چسباند به شیشه و ذل زد به صحنه ی پاک کردن ِ میز ِ دخترهایی که بوی عطرشان از شیشه هم رد می شود،  به دست ِ کارگری احتمالا به سن و سال پدرهاشان.
می شود خیره شد به صورت ِ بی حالت و خسته ی مرد، نگاه را حرکت داد تا روی دستهایش که انگار بی تابانه می خواهند زودتر هر چه لک روی میز است از بین ببرند و صاحبشان را از بودن در آن ترکیب ِ نامربوط خلاص کنند و آرام روی چسب ِ روی بینی ِ دختر متوقف شد.
می شود.