افسانه ي ما
Monday، June 29، 2009
و این خورشید همچنان به ما هیچ نکرده است مادری
نیمه شبی از درد بی امان دست آش و لاش شده و کمرم از خواب پر از کابوس پریدم.کابوس که جزء جدا نشدنی زندگی ماست،اما فقط مدتیست که به ریشه رسیده، حالا دیگر مزاحم ها در خواب و بیداری دنبالمان نیستند، صاحب اجازه ها وارد شدند.
سعی می کنم بنویسم،گرچه فشار هر دکمه کتکم می زند،شاید "آن جای دگر" کمی آرام گرفت از گفتن.
اینکه امروز به اندازه ی تمام دو هفته ی گذشته آش و لاش شدم دلیل بر نوشتن نمی شود. باید بنویسم، مبادا زخمها و دردها روزی آرام بگیرند و فراموش کنم که چه شد و چه ها گذشت.این دست راست اگر سه برابر حالا هم کبود و زخم بود،اگر بیشتر از این که نه،تمام وجودم را هم بالا بیاورم باز هم باید از آن چیزی که گذشت بنویسم.
تمام این دو هفته که مثل خواب زده ها صبح به سمت دوستان اغتشاشگرم می رفتم و همه با هم انواع درد ها و تحقیر ها را می بلعیدیم و شب به طرز عجیبی زنده بر می گشتیم به خانه توان حرف زدن نداشتم. دردها با هم یکی شده اند و حرف زدن از آن چه می بینیم و آنچه به سرمان می آید سخت تر می شود.تحلیل که بماند، از لای کدام یک کتاب هایم درد را تفسیر کنم؟ صورت خونی پسر ده ساله دقیقا یعنی چی؟!
اما خوشمزه آن جاست که یک امروز را آرام از خانه آمدم بیرون با این معنا که خوب، مجوز یعنی امروز لازم نیست نگران باشم که بیمارم و قدرت بدنی نصف روزهای قبل است، حضرات مجوز صادر کردند و نهایتا پای جوی بالا بیاورم، کتک نمی خوریم،از دلشوره ی دوستان دل پیجه نمی گیریم.
خوب شکی نیست که دو دو تا در گلستان ما هر روز جوابی بنا به مصلحت دارد.
با پرنیان قراری گذاشته بودم روبروی حسینیه ی ارشاد.نزدیک میرداماد ترافیک باز نشد و پیاده شدم. مثل خواب زده ها از وسط خیابان و ماشین ها رد می شدم که صدای دست و شادی مردم بالا گرفت.سرم را برگرداندم، ماشین ای که جلویش راه می رفتم ماشین حامل کروبی بود و داشت به آن دست ها لبخند می زد. فکرش را هم می کردیم که اینطور زمان برگردد و اشخاصی که مردم از دیدنشان روحیه می گیرند هر روز غیر قابل پیش بینی تر شوند؟!
از نزدیک های حسینیه دیگر آن ماشین را ندیدم، دیگر هر چه بود دوستان عزیز باتوم به دست در انواع و اقسام مختلف بود.مشخص بود که فکر نزدیک شدن به مسجد قباد را هم نباید کرد.در عوض رفتم جلوی حسینیه ارشاد و یاد روزهایی دوری افتادم که برای تفسیر عرفان مثنوی یا بزرگداشت شریعتی پایم را آنجا می گذاشتم.
در انتظار رسیدن پرنیان کم کم جهنم بود که از راه رسید.تلفنها قطع شد و "آنها" حمله ور شدند.
گفتند بروید خیابان کناری، ما هم رفتیم و در این اثنا هیج نفهمیدم چه شد که درد رسید.
کسی با آن باتوم درازش به دل و کمرم می کوبید و راضی نشد و ضربه ها رسید به دست راست. خواستم بپرسم: برادر! خبر داشتی می نویسم؟!
آش آنقدر شور شد که یکی از چماقدارهای هم پالکی اش جلویش را گرفت و سرم داد زد: برو! خوب من داشتم می رفتم.این رفتن که می گویند چی هست که من بلدش نیستم و با این درد باید توجیه اش کرد؟
نفهمیدم باید به کجایم برسم.جلوی حالت تهوعی که از صبح دچارش بودم به لطف برادر ارزشی مان داشت از غذا به خون تبدیل می شد را بگیرم یا دستم را نگه دارم که از درد دیوانه نشوم یا دلم را یا کمرم را یا آن جای مغزم را که خسته بود و حتی نمی توانست بپرسد: چرا؟
به گمانم دیگر چیزی نمی دیدم.فقط می دانم کشیده شدم داخل داروخانه ای و دکتر های مهربان کمکم کردند تپش قلب نه چندان سالم را کمی مهار کنیم و ماسک زدند به صورت و من هم عین کش تنبان در می رفتم که پرنیان را پیدا کنم.داروخانه محاصره بود، دستور فرمودند که: این اراذل را بفرستید بیرون که ما پذیرایی کنیم. دکترها در را باز نکردند.آمدند از پشت نرده ها به من که مثل جنازه وزنم را تکیه داده بودم به تنه ی درختی و گلاب به روی شما جواب مهمان نوازی بالا می آوردم و سرم داد زدند: بیا بیرون. کسی از خودشان گفت: ولش کن، حالش خیلی بده. سرم را بالا کردم و دنبال صاحب صدا گشتم. مامور جوانی بود. گفتم: پس میان شما آدم هم پیدا میشه؟! گفت: مگه نیستیم؟ گفتم: فرق اونها که هستند و اونها که نیستند این روزها راحت مشخص میشه.
ریختند و خواستند بگیرندمان که نمی دانم کدامشان چشمش را بست و از زیر دستش فرار کردم، حسی قوی میگوید همان سرباز بود.
خودم را کشاندم تا سر میرداماد و هی پرت زمین شدیم و بلند شدیم.از این تلفن به آن تلفن،از سر میرداماد به شریعتی،گمشده ی ما پیدا نمی شد و حفظ تعادل راه رفتن سخت بود.
جلوی ردیفی از گارد مردان شریف حافظ عدالت تلاش کردم از باجه تماس بگیرم.افتادم.خانمی دستم رو گرفت و پرسید: کی زدت؟ اشاره کردم: رفقا! ظاهرا دهنمان را باز نکنیم بهتره، سرباز کلت به کمرآمد جلو و داد زد: حتما یه گهی خوردی که زدنت. گفتم: بله، چه گهی بالاتر از راه رفتن؟! ناسزا گفت. گفتم: اگر اون که به کمرت بستی به کمر من بود من هم حرف زیاد برای زدن داشتم،اما مطمئن باش،یه روزی اون به دست من می افته و تویی که باید مصادیق گه خوردن رو یاد بگیری.خوب واضحه که زبان درازی کرده بود،خسته بودم،درد امانم را بریده بود و از نگرانی بیچولی نمی دانستم سراغ از کی بگیرم و راه به راه بالا می آوردم.بالاخره این ها در رشد ابعاد زبان تاثیر دارند.
سربازان مستقر در انجا وارد شور شدند که این حتما یکی از عوامل اصلی اغتشاش می باشد،والا چرا اینقدر حالش خرابه؟!( به این ها می گویند استدلال مکتب حماقت مسلحانه) تا تصمیم بگیرند که کمی کتک اضافه به همراه بازداشت حالم را بهتر می کند یا نه مردم شریف که این روزها این لقب به حق اندازه شان است فراری ام دادند.
دیگر نفهمیدم کی آب انار خرید و مجبورم کرد به نوشیدنش و کی زیر بغلم را گرفت و کی دستم را پانسمان کرد، تا اینکه مادر توانست تماس بگیرد و خبرم کند که پرنیان به سلامت از آنجا گذشته و باز نفهمیدم کدام راننده ی تاکسی نشاندم داخل ماشین و رساندم به خانه.
آخرهای شب بود، صداها از پشت بام ها می آمد و تازه اجازه دادم درد بکشم، به یاد کسانی که رد نشدند و حالا گوشه ای از زندانی،بازداشتگاهی همچنان درس منطق در کلاس جمهوری اسلامی میگیرند و غبطه می خورند به آنها که خاک سرد از دست این نامحرمان پنهان شان کرده است.
Wednesday، June 24، 2009
برای ثبت در حافظه ی ناپایدار تقویم تاریخ

و ما این روزها
صبح ها تشهد گویان از در خانه بیرون می رویم تا سهم بی عدالتی روزمان را دریافت کنیم و اگر زنده برگشتیم به خانه، پنجره را باز کنیم وبا صدای فریاد مردم خستگی مان را در کنیم.
"من خوبم" و "من زنده ام" این روزها عجب خبر مهم و حیاتی ای است.
حکایتی است این روزها..
Monday، June 22، 2009

video

و اندر حکایت پشت بام ها

Saturday، June 20، 2009
از ما متنفرند، و این تنفر رو میشه به راحتی خوندن یک سطر با فونت های درشت در یک کتاب باز وقت رد شدن از جلوی تک تک اونها توی چشم هاشون خوند.
آزادی- 24 خرداد

video

این لحظه ها حریص تباهی آدمند

از آن خدای شاهد بیعار خسته ام

Wednesday، June 10، 2009
بله..مردم ایران تشنه ی دمکراسی هستند، اما با عرض شرمندگی آب در آبکش جمع نمی شود.
Monday، June 08، 2009
درد یعنی اینکه همه چیز را پرت کنی ته ذهنت و با بلیط فضا بروی به هپروت و تازه ببینی از فرط درد گریه نمی کنی, میخندی و آن چنان می خندی که انگار تمام این دردها افسانه ای در گوشت خوانده اند که از فرط خنده دار بودن اشک به چشم آدم می آورند.
یعنی دیگر به چشم نبینی، به آن قسمت از درک برسی که درد مدتهاست با استخوانهایت یکی شده و تو احمق مذبوحانه ته کیفت دنبال آسپرین می گشتی.
این ها دیگر گریه ندارد، خنده دارد، آن هم چه خنده ای.
Monday، June 01، 2009
نشسته بودم و فکر نمی کردم و گوش نمی دادم. برای یک دقیقه از خاطرم گذشت که کجا نشستم و برای چه نشستم و چنان سنگینی حسادت را احساس کردم که گمان کردم دیگر هیچوقت نمی توانم از روی آن صندلی بلند شوم.
یک دقیقه، تمام زندگی همان یک دقیقه بود و آن یک دقیقه برای من نبود.
Sunday، February 08، 2009
جنگ جوی پیر مهمان انجمن زخمهای بی مرهم است.
قهو ی تلخ می نوشد و با حسرت به شمشیر زنگ زده اش نگاه می کند، دشمنان لامروت همه مسلسل دارند.
جنگ جوی پیر درد های وامانده ای دارد.



Meu Pe Laranja Lima

..دیگر به راستی می دانستم که درد یعنی چه.
درد به معنای کتک خوردن تا حد بی هوش شدن نبود. بریدن پا بر اثر یک تکه شیشه و بخیه زدن در داروخانه نبود. درد یعنی چیزی که دل آدم رادرهم می شکند و انسان ناگزیر است با آن بمیرد بدون آن که بتواند رازش را با کسی در میان بگذارد. دردی که انسان را بدون نیروی دست و پاها و سر باقی می گذارد و انسان حتی قدرت آن را ندارد که سرش را روی بالش تکان دهد.
Saturday، February 07، 2009
سلام رفیق
خواب می دیدم که از از خواب پریدم و دیدم در خانه ی تو هستم. خانه ات را پر از گل های جورواجور کردم و رفتم دم پنجره تا بپرم پایین و فرار کنم، در می زدند، مهمان داشتی. خم شده بودم به جلو و مانده بودم میان پریدن و به انتظارت ماندن که از خواب پریدم. به وقت بیداری باید برگشته بودی، آمدم تا ببینمت اما نبودی. به گمانم تو تردید به خرج نداده ای و از پنجره پریده ای پایین..
Saturday، January 31، 2009
برتولت برشت

کم ترین اهمیتی نده،
به هر آنچه که احساس می کنی

گفته است بدون تو نمی تواند زندگی کند
تو اما بیندیش که او در دیدار دوباره
تو را به جا خواهد آورد!

لطفی در حقم کن و زیاد دوستم نداشته باش!
از آخرین باری که زیاد دوستم داشتند
کم ترین محبتی ندیدم
اگر از دور نگاه کنی نور محو سفیدی از دریا رو میبینی با سفیدی موجهایی که به ساحل میخوردند، و ساحلی با نور ضعیف مهتاب و ۳ صندلی سفید که من روی وسطی نشسته بودم و پاهام که تا مچ توی شنها بودند و منتظر سخاوت دریا. فکر کردم باید ساکت باشم و گوش بدم به صدای دریا و با چوب هر چه دوست دارم روی ساحل بنویسم وپاک شدنشون با آب دریا رو نگاه کنم.حوصله ام سر رفت ،صدای دریا کافی نیست،زمزمه ای توی سرم اومد و کم کم به لبم رسید.از بس سعی میکني اروم بخونی حتی نمی تونی ریتم اهنگ رو حفظ کنی.بلندتر! مگه اهمیت داره که کدوم احمقی میشنوه؟مهم اينه كه بايد صدات توي سرت بپیچه...آخیش! بالاخره اومد.
اونجا تارای منه.شالیزار از بوی خودم مستم میکنه.از اونهمه خاطره.اگر اون روز که کنار جاده با تمام قدرتم میدویدم و فریاد میکشیدم خط بی پایان شالیزارها رو نمیدیدم چی اونهمه درد رو ساکت میکرد؟ اون شب و حشتناک که مرد مهربونی منو از کنار دشتها عبور داد و میدونست که نباید حتی کلمه ای حرف بزنه و ساعتها سکوت شب و دشت کم کم صبر برای تحمل فردا توی جانم ریختند.
کنار همون شالی ها به دنیا اومدم و همه چیزهای خوب رو برای اولین بار اونجا تجربه کردم.شیطانکهایی که توی تمام اون ثانیه ها با من بودند رو رنگ کمرنگ اون شهر به زوال برد. گم شدند در شلوغی این همه ادم که زندگی کنارشون اداب میخواد.
Friday، January 30، 2009
ساعت دو بعد از نیمه شب. کتلت ها را به نوبت توی روغن می اندازم.صدای سه تار همه جا را برداشته، ازمغز من تا تمام این چهار دیواری.
صدای ناله ی روغن را نمی شنوم، سرم پر از صداست

صدای محزون لیلا از صفحه ی تلویزیون پشت سرم:
همه ی مسئولیت شو میندازی رو دوش من؟ پس تو چی؟
من؟ من هستم، مواظبتم، باهات می مونم. خودم دارم رضایت می دم، پاش واستادم

صدای آواز ایمان روی ناله ی سه تارش، در آن کارگاه پر از سازهای خاموش و صدای مچاله شدن یک آدم:
..همه شاخه های وجودش
زخشم طبیعت شکسته

صدای اشک های مادر
صدای التماس کسی از هزار سال پیش، کنار نور آفتابِ یک خانه ی نفرین شده:
تو رو خدا تیر خلاص من نشو
صدای فریاد کسی از طبقه ی چهارم، وقتی به نرده های بی جان زندان اش چنگ انداخته بود و کمک می خواست،
به امید معجزه ای که هرگز اتفاق نمی افتد
صدای طبل ها تو خالی
صدای صاحبِ متعفن قدرتِ تعیین سرنوشت:
بین دو هزار و هفتصد دانشجو..
صدای سرمای تاریکی ِ تلخِ بعد از کابوس ها
صدای درد پلکها، وقت بسته شدن
صدای خردشدن
صدای درد های بی درمان
صدای خم شدن شانه ها
صدای تلخی ِ ترس
صدای سکوتِ رسای تنهایی
Wednesday، January 28، 2009
..و سیری در نامه های عهد شباب

.." ما چگونه ما شديم" پرسشى كه حريص بودم به دانستنش و نه فقط راغب. پرسان شدم. خواندم. به واقع افراط كردم. نه از احوالات شهنشه پيشين، بل رجعتى كردم به كل تاريخ اين مرز و بوم. در ١٤-١٠ سالگى به خواندن تاريخ سرزمين پدرى هم شرم كردم، هم پر از غرور شدم. اما بايد آموزه هايم را بى غرض و مرض تر مى كردم. نه چون از خانواده اى بودم كه قانون را عجب حرمتى داشتند و بزرگ ارتشتارانش را مظهر اين قوه مى شمردند، لذا بى اذن پدر نگاههاى ديگر نيز را حرمت دادم و آموختم.

٨ سنه كامل نيست كه قريبم به غربت. روزم به آخر نرسد كه به ياد وطن نباشم كه به فرمودهء استاد بهرام مشيرى همان ملت است كه خاك و دمن را منزلتى نيست مگر آنكه ملتى در آن غم و شادى بهم ديده باشد و آن خاك زراندود باشد به استخوان اسلاف. و اين نيز صدق مدعاى استاد از خاتونم كه فرمود:
""گذشته اصالت داره. چيزايي که خشت وجود ادمو گذاشتن اصالت دارن""

از آن محبس بزرگ كه مام ميهنم باشد بدر آمدم. شك اقوى و ظن اعلى نبود كه منبع و ماخذ دانستن زياده خواهم داشت. به سالى نكشيد كه شاهد موفقيت در آغوشم بود. لبخند كشف حقيقت زود به پوزخند لمس تلخى آن بدل گشت. پدرم شرمندهء خانواده، يوميه به ٣ كار مشغول، مادرم بى پناه آزرده از ستم مرد و قانون مردانه، خواهرم عفت و عصمتش در بلاد خارجه فروخته شده، برادرم مايوس و سرخورده در دامن گرد سفيد و زرورق، ترياق و وافور، آنوقت رجاله هاى سياسى را مى بينى كه يا در ٣٠-٤٠ سال پيش منجمد شده اند و هنوز مى گويند "مرگ بر شاه" كه بقول شيخ اجل "چنان خفته اند كه گويى مرده اند" و باور ندارند كه گوييا روزگار ديگريست و مردمان ديگرى. ديگرى هنوز در ٢٨ مرداد بسر مى برد و هنوز دنبال آلت قتاله و مجرمش مى گردد! هنوز گير آنست كه سيلى بر صورت زنده نام حسين فاطمى نواخته شد، از آن كدام دون صفت نامردم بوده است! ديگرى دايى جان ناپليون وار همه چيز را از ازل تا به ابد توطئه مى بيند! ديگرى كه باسوادترست و روزگاريست در فرنگ هفت رنگ انشاى دموكراسى مى كند، هنوز در گير آنست كه كارگر و دهقان را الا و بلا زحمتكش بايد نوشت، انگار استفادهء اين لفظ سعادت دنيوى و اخروى آن سيه روزان دلسفيد را تضمينى مى بخشد! ديگرى كه اتفاقا منور الفكر مى نامندش، هنوز جرات نام بردن از مخالف فكريش را ندارد و آنوقت از حكوت اسلاميه گله مند است كه چرا تاب تحمل حضرت دگرانديشش را ندارد! گله زياد است و چه بسا تكرارى از دست اين كوتوله هاى سياسى!


قطار مى رود. سرنشينانش ملتيست كه بيشينه اش برناست به سن و پيرست به عقل. نه كه پير بوده، پيرش كرده اند، همه با هم! از انقلابيون پر حرارتش تا روشنفكران كژ انديشش، از حكومتگرانش تا اين نفى بلدشدگان كه جنگ حيدرى نعمتيشان را نه بدايتى بوده و نه نهايتى! نگويند مخالفيم، دق مى كنند بجان عزيز شما! اگر حضرت ماركس هم بناگه ظهور كند و هزار بار ندبه كنان، آب توبه بر سر و روى بريزد آقايان ايمان جامعهء يك طبقه ايشان از كف نمى رود. به درستى كه ايمان ايشان از مومنين نيز راسخترست.

آرى بانوى بزرگوار، تارخ زياده خوانده ام و ميدانم كه فرصتها قليلند و قدرشناسان نيز هميشه در قلت.

بدبختى بيداد مى كند.نسل من از تباريست كه فرياد مى زند: "خانه سياه است" .و من نيز از همان نسلم. گرچه جسمم اينجاست اما جان بجاى ديگريست. بازدم نفسم هر آن به اين اميدست كه دمش همان هواى گرم خفه وطن باشد.

اين شد كه ديدهء آن بانو، محتملا، نور ريخت بر جوانكى نحيف كه صداى مرتعشش كه حكايت از هيجانش مى كرد و اين به ارباب سياست آنروز خطاب كرد: ""زنهار كه وقت تنگست و فرصت غنيمت! بهوش باشيد كه شايد امروز من باب معرفت طريقت شما را محتاجيم و فردا ما را، نسل جوان غالب، در چند منزل ديگر ببينيد كه همرهى قطار ما از طرف شما لزومى نخواهد داشت."..
Thursday، January 22، 2009
فقط از دیوار راست بالا نمی رم.صبح تا شب از این اتاق به اون اتاق،از خونه به بیرون و از بیرون به یک خونه ی دیگه،از این شهر به اون شهر،از سنگفرش های خیابون به لبه ی جدول،از این کتاب به اون کتاب،از این لیوان چای به اون لیوان،از نیمه شب به صبح و از ظهر به غروب.از دست چی به چی پناه می برم؟
نشسته بودم گوشه ی خونه، برق رفته بود و داشتم به چمدان بسته شده و کوله ی آماده ی سواری روی دوشم نگاه می کردم.با خودم گفتم: تو که نه تحمل موندن داری و نه تحمل رفتن غلط می کنی به گردو که هر لحظه جا به جا می شه می گی: چه مرگته؟ویار داری؟!
می گه: نمی دونم. یه جا جا نمی شم.
اما من می دونم یه جا جا نشدن یعنی چی.فقط اون پرپر زدن من رو نمی بینه، اصلا برای چی باید ببینه؟
می گه چته؟ چرا اینقدر بی تابی؟ تا دهنم رو باز می کنم که جواب بدم خنده ام می گیره. حالا بیا و درستش کن، آخه واسه چی اینقدر بی خود خنده ام می گیره؟
می ترسم طاقت نیارم و باز چمدونم رو بردارم و برگردم خونه. چی میشه اگه اینقدر نپرسن: تو اون خراب شده چه خبره که دل نمی کنی؟! آخه اینم شد سوال؟! آدم تو یه خراب شده ی تنها می تونه شب تو صبح زوزه بکشه و اینقدر بی تاب باشه که جونش در بیاد،بدون اینکه مجبور باشه دلایل بی تابی شو کالبد شکافی کنه.اصلا من کی به اون خراب شده اینقدر عادت کردم که برای سرک کشیدن پشت پنجره و دیدن دعوای همسایه ها وقت دیدن اولین اشعه های نور آفتاب دلم تنگ بشه؟
نیمه شب از کابوس می پرم و کورمال کورمال دنبال یه روزنه ی روشن می گردم، مامان رو توی تاریکی پیدا می کنم که داره دعا می خونه.سرم رو میذارم رو پاش، بی اون که نگام کنه موهامو می بوسه و دعاشو می خونه.
باید جا شم.نور کمرنگ آفتاب و بوی مادر که هست آدم باید جا شه
اما جا نمی شم که نمی شم که نمی شم
پوف!
Friday، January 16، 2009
گردو جان!
بدینوسیله از تک تک قطرات اشکی که امروز ریختی و باعث شدی تمام احساسات مزخرفی که در این مدت به زور قوه ی چنگ و دندان و لگد بیرون خانه نگهشان داشته بودیم یا الله گویان وارد خانه شوند و روزمان را بسازند تشکر می کنم.
۱
۲
۳

تلاشهای مذبوحانه جهت جارو کردن احساساتِ بی مصرفِ اضافه را مجددا آغاز می کنیم.
Sunday، January 11، 2009
عصبانی
دلتنگ
و آماده برای گاز گرفتن کل بنی بشر، دلم هوای دیوانه ای چموش تر از خودم را کرده بود نیمه شبی. دستم بی اختیار رفت سمت یکی از یادگاری هایش: دریا پری کاکل زری، به یاد سه سال پیش که حوالی پل سید خندان نشسته بودیم و به ریش نداشته ی خودمان می خندیدیم.
اگر نادیاست که هدیه هایش هم دهان آدم را باز میکند،مگر می شد این یکی را هم در دلت بخوانی؟
..دریا گرفت ماچش کرد
ناز و نوازشش کرد
گفت ای پری جون من
گنج سلیمون من
تو مال موج و آبی
رنگین کمون خوابی
جنس تو از خیاله
وصلت تو محاله
تو از تبار نوری
یه آرزوی دوری
زلفعلی مال خاکه
درخت بید و تاکه
مال ننه هاجره
دخترای بندره
واستاده رو زمینه
فکر نماز و دینه..

آه ای الاغ عزیز از دست رفته! شدیدا دلمان برایت تنگ شده و قیلی ویلی می رود.آخر این هم کتاب بود که دست من دادی تا همسایه ها گمان کنند نیمه شبی این جا مهد کودک شده و خنگ ترین و پررو ترین دختر بچه ی کلاس از سر جایش بلند شده و دارد داستان یک پری آتیشپاره را بلند بلند برای بقیه می خواند؟!
پ.ن فایل صوتی دریا پری کاکل زری، اما به دلایل عمیقی که احتمالا ریشه در خود شیفتگی های پنهان دارد هنوز گمان می کنم خودم قشنگتر می خوانمش.
بررسی می کنیم:

اسپری بکلومتازون دی پروپیونات
قطره ی گاسترولیت
اسپری ونتالکس
لوراتادین
فاموتیدین
چراغ قوه ی مخصوص مطالعه در سفر با اتوبوسهای مزخرف شب رو
قندان پراز قندهایی که هرگر استفاده نمی شوند
قبض برق
پوست آدامس بی آدامس
انبر دست
انواع و اقسام خودکار و روان نویس
یک کاسه نبات
چاقوی سفری
یک دسته ورق کاهی
کارت تلفن،اینترنت اعم از هوشمند و نادان
ردیف لیوان های مختلف در صف که قرار است روزی،روزگاری به آشپزخانه منتقل شوند
ویتامین آ،بی
یک گالن آب
فلاکس
انواع و اقسام سی دی از اقسا نقاط منزل
جا عودی
گیره ی مو،سنجاق
ساعت
یک مشت پونز
یک تکه آیینه که بالاخره به دوقسمت نامساوی تقسیم شد
دستمال کاغذی،اعم از استفاده شده و نشده
کاموا
مجله ی فیلم
فازمتر
یادداشت های مختلف رفیق گرامی،همگی با یک مضمون که: آمدم،خواب بودی،رفتم،به همراه قربان صدقه های متفاوت بر اساس شرایط جوی
یک مشت پوست تخمه
چند عدد کتاب
ضد سرفه ی گیاهی با طعم زهر مار
پروپرانولول
کاغذهای پراکنده ی سیاه شده با تراوشات ناگهانی یک ذهن مغشوش
نخ و سوزن
نامه ی عاشقانه ی برادر زاده ی نازنین،مرقوم شده در صد سال پیش از تولد مسیح
تفریحات سالم
آب نبات با طعم گند اکالیپتوس
و
یک عدد انسان پیچیده شده در پتوی سفری و شال سیاه، خیره شده لا به لای این ترکیب مزخرف بر روی میز رو برویش
غرق در افکار پیچ در پیچ دور و دراز بی انتها

Friday، January 02، 2009


نازنینم، گر چه در این دنیا نیستی، اما من هر شب در خواب به این دنیا می آورمت و تو در سکوت در آغوش من مثل برگ گل آرام می گیری و صدای نفس هایت را، بوی شیرینت را و لطافت ات را می بلعم. رویای شیرین ات را، دل تنگی ات را از من نگیر. من در این خواب ها بیشتر از تمام عمرم زندگی می کنم...چقدر شیرینی وقتی چشمانت را باز می کنی و به هم خیره می شویم و طره ی موهای خرمایی ات را کنار می زنم.چقدر از منی،چقدر با منی..چقدر بوی دریا می دهی، انگار که از آب روان در آغوش من افتاده ای
این شب ها را از من نگیر جان دلم، من با خیال تو زنده می شوم
Thursday، January 01، 2009
کم کم کرخت می شوم و گوشه ای آرام می گیرم. بیقراری محصول ناشناخته ها و ناتوانی هاست..اگر قرار بود همین حالا برگردم داخل رحم مادرم،که میدانم امن تر از آن وجود ندارد،باز هم بی تاب می بودم؟
می شود چشمها را بست و به بوی ترش رب انار و یک نردبان چوبی فکر کرد..به عشق بازی با نور آفتاب از پشت شیشه های رنگی
به آب گرم
به خاک سرد
Tuesday، December 30، 2008

سرعت زیاد دگرگونی نوع آدمیزاد به حیوانات درنده آدم رو وادار میکنه هر چه بیشتر سرش رو داخل کتاب های قفسه ی نوجوانان فروکنه.همون جایی که آدم خیالش راحته آدمای بد ادب می شن و آدمای خوب تحسین
می ترسم سرم رو بالا بیارم و ببینم.با سرعت می خونم‌،می خونم،می خونم
Thursday، August 28، 2008
27
years is Gone
Please Stop
Wednesday، May 07، 2008
خدایا معجزه ای!
معجزه هات تمام شدند؟برای خاصان درگاه احتکارشان کردی؟معامله کنیم؟اهل معامله هستی؟
جان بی ارزش من،زندگی بی فایده ی من در مقابل سلامتی کسی که نفس کشیدنش به کل دقایق عمر بی ثمر من می ارزد
برش گردان
برش گردان لعنتی
برش گردان
Tuesday، December 11، 2007
تو نه لياقت دريا را داري
نه بيروت
از روزي كه ديدمت
راهبه اي گناهكار بودي
آب را بدون خيس شدن مي خواستي
دريا را
بدون غرق شدن
سعي ام براي قانع كردن تو بيهوده
كه عينك هاي سياه را دربياوري
و جوراب هاي ضخيم را
و ساعت مچي ات را
و مثل ماهي قشنگي در آب ليز بخوري
شكست خوردم
بيهوده توضيح مي دادم
سرگيجه جزء درياست
و درعشق
چيزي هست كه از مرگ
و عشق و دريا
كاميابي در يكي شدن را نمي پذيرند
از تبديل تو به ماهي ماجراجو مايوس شدم
حركاتت زميني
فكرهات زميني
به خاطر اين گريه مي كنم دوست من !
و بيروت گريه مي كند …
گريه …
Monday، December 10، 2007

پس آخر داستان اینطوری تمام میشد! با بوی عود اسطخدوس و صدای "دوستت دارم ها".
اگه مادر اینجا بود با لبه ی روسری دماغشو می گرفت و پیف پیف می کرد.همیشه از بوی عود بیزار بود.اما مادر این جا نیست،هیچ کس این جا نیست.منم و بوی عود و دوستت دارم ها و دو جوی خون که از دو طرفم روانند و من رو به سمت آرامش ابدی هدایت میکنند.درد ندارم،نباید هم میداشتم.درد توی سر آدمهاست، نه بدنشون.حالا که مثل یک لخته ی خون افتادم گوشه ی این اتاق همه چیز جلوی چشمهام رژه میرن.چهره ی مادر از همه چیز پررنگ تره.انگار زنده است و روبروی من نشسته و خیره نگاهم میکنه.جلوش زانو می زنم و دستهاش رو می گیرم،کاش میدونست که چقدر می ترسم.دستهاش رو روی صورتم میکشه و میگه:چقدر سردی! درد از چشمهام روی پیراهنش می چکه،مادر!مجبور بودم. هنوز خیره نگاهم میکنه،چی میخوای بگی؟ من کجام؟ مادر واقعا این جا بود؟ آهان! گوشه ی اتاقم.دارم هذیون میگم.من تنهام، اما پس چرا اینقدر صدا توی گوشمه؟ چرا این همه صورت پهن شدند جلوی چشمهام؟ کاش جای اون تیغهای پونصد تومنی یک گلوله حروم مغم می کردم.مغزی که توی تمام زندگی استهلاکی بهش وارد نشده به جز فکرهای تابیده به هم و بی انتها،به چه دردی می خوره جز پوکیدن؟چرا این همه فکر؟
من اشتباه کردم؟نمی دونم.اما چرا،میدونم.تمام زندگیم رو اشتباه کردم،اما این یک بار کار درستی کردم.انگار که پاک کن رو برداشتم و روی اشتباه بزرگ بودنم کشیدم.این که اشتباه نیست،اشتباه یعنی آرزو،یعنی خواستنش،یعنی اون لحظه ای که خواستمش.
اشتباه یعنی تمام لحظاتی که با اون سپری شد و وجودش طنابی شد دور گردنم.نمی تونستم عاشقش نشم.انگار به دنیا اومده بود برای بیچاره کردن من.مثل یک صاعقه اومد،زد و سوزوند و رفت.من عاشقش بودم و اون دستهاش توی دست من بود و بهم خیانت می کرد.آرزو گل خودرو بود.آخرشم دنبال یک دیلاقی دراز شد و رفت.مادر اون روزها زنده بود.همونم بود که خبرش رو بهم داد.فردای اون روز بود که زهره رو دیدم.چه صورت شادی داشت،هنوز خبر نداشت دست سرنوشت باهاش چه کرده.بیچاره کسی که دل به مثل منی بده که چیزی برای باختن ندارم.زندگی دوم من انگار از همون روز شروع شد.توی بغل زهره دنبال آرزوی گمشده ام میگشتم و در عوض نه آرزو رو میدیدم و نه زهره رو.کم کم زهره دل به من می بست.من آرزو می شدم و اون من.لعنت به آرزو! انگار بعد از اون بازی کردن نقشش شد کار همیشه ی من.
زهره رو وقتی وسط احساساتش دست و پا می زد به امان روزگار ول کردم و خودم تقسیم شدم بین هزار آغوش دیگه.از اون به بعد همه جا جای من بود.من هرز رفته بودم و هنوز هم نمیدونم طوق این لعنت رو کی به گردنم انداخت.خودم،آرزو و یا رفتن مادر.
راستی مادر کی مرد؟وقتی که مرد من زیر کدوم سقف بودم؟کدوم نقشم رو بازی می کردم؟مادر! کاش هیچ وقت نفهمیده باشی.امید باطل دارم.اگرتمام اون زنهایی که سوار ماشینم می شدند محسور اون چهره ی جنتلمن ماب و مطمئن میشدند اما تو خوب می دونستی که این دیوار پوشالیه و پشتش به هیچ جای سفتی بند نیست.من از اون حلقه های دود سیگاری که به لبم بود هم تو خالی تر بودم.مادر اینو میدونست،همیشه می دونست.
دیگه دستهام کرخت شدند.انگار تمام مورچه های عالم با سرنیزه افتادند به جونم.تصویرها هنوز میان و رد میشن و این مردک همچنان ناله میکنه: "دوستت دارم ها،آه چه کوتاهند..."
چهره ی نادیا بین اونهمه تصویر بهم دهن کجی میکنه.انگار فکر میکنه کممه.اون هم این لحظات رو تحربه کرده،به خاطر من.به خاطر کسی که من نبودم.روزی تصور این که باعث مرگ کسی باشم وحشتناک به نظر میرسید و حالا چقدر از هر احساسی خالی ام.خودش رو انداخت جلوی ماشین و من حتی جرات این کار رو هم نداشتم.من مثل یک آدم بزدل خودم رو زیر نقاب هزار مرد دیگه قایم کردم و نشستم به کمین همه ی رهگذرهایی که فکر کردند این دونه ها در راه رضای خداست.
آرزو؟چرا از هر گوشه که میرم به تو میرسم؟قهرمان پوشالی هزار بستر رنگ و وارنگ قدرتش رو از زخم تو وام میگرفت.حالا که نمی تونم صدات کنم و کسی هم نیست که مایل باشه اسمت رو بشنوه این جا کمی صدات کنم:
آرزو؟عزیزم؟حالا که این همه از من دوری خوشبختی؟خوشحالی؟آرزو؟حالا که من رو کاشتی وسط یک برزخ و با سرعت نور فرار کردی خیالت آرومه؟
از من چسناله کردن بین کاغذ ها و گوشه ی ذهن خاک گرفته ام علی القاعده باید گذشته بود،اما مثل مار و پله هر چند خونه جلو رفتم ضرب شد در هزارنیش تازه وپرتاب به عقب.گذشته ی لعنتی از ذهنم پاک نشد.حالا که این گوشه افتادم یادم اومد که شب مهمونی امیر چقدر خوشبخت بودم.یاد وقتی افتادم که گوشواره هات رو شونه ام تکون میخورد.
تو هیچ وقت دردی از دلم پاک نکردی که آرزو کنم کاش الان این جا بودی،اما صدای مبهم جمعیت و موزیک روی پس زمینه ی ذهنم میاد و خنکی نسیم و خودم رو یادم میاد که زانو زدم جلوی تو و از مستی دستهات رو می بوسم.آرزو! دستم روی نقطه ها می خشکه،یک عمر تنهایی،آیا واقعا سزاوارش بودم؟
دستهام کم کم ضعیف میشن،یک عمره که زندگی مثل خون از تنم میریزه.تو هیچ وقت نبودی،نیستی.نبودی و چنان کور بودم که انگار هیچ وقت ندیدم.
مادر دوباره برگشته،انگار فهمیده که این عود به آخرش رسیده.انگار کسی روی قفسه سینه ام چنگ میندازه.مادر اومده تا منو با خودش ببره.هوا سرد و سرد تر میشه و من غرق در تاریکی میشم،بر می گردم به جایی که همیشه بودم.
Friday، February 16، 2007
من که از اولش هم زبانم بند آمده بود.نه دعوت به یلدا بازی دوستان پر از مهرم و نه داستان احمقانه ی چت مخلوق و خلبان کور که در وبلاگ امید منتشر شد و میل وافر مردهای عزیز را به (به قول گلناز)عمو مردک بازی یا خاله زنک بازی و شکستن حریم دیگران(البته برای فلسفه خوانده های عزیز همه چیز مجاز است) یا هزار و یک داستان دیگه دستم رو روی کیبرد نمیلغزوند.اما نمیشد از دل بزرگ این پسرک چیزی نگم.نمیشد از او و دل کوچیکش و اشکهاش وقتی صورتم رو میدید حرف نزنم.نمیشه از دستای گرم گلناز عزیزم ننویسم.شما زندگی رو به یاد آدم میارید.با همین دستهای بخیه خورده و صورت خط خطی و کبود هم طعم مهرتون رو میچشم.شما نسیم اید در جهنم.من که ناتوان تر از این حرفهام.الهی بوی خوبتان از حافظه ی روزگار پاک نشود دوستهای شیرین تر از جان.
Friday، February 02، 2007
بارانِ هر روز
خيس مان مي كرد
بر باراني هامان سبزه مي روييد
اما پس از تو
سبزه نيست
باران
بر تنهاييم مي بارد
Tuesday، January 23، 2007
هفته ی پیش دوباره دیدمش.
آروم آروم داخل ترافیک کنار ماشینش متوقف شدیم.از دور هم که دیدمش خوب میدونستم که اون قلقلکه و راننده اش کیه.دیگه به حضورش که مثل فلاش بک های گاه و بیگاه هر بار از یه گوشه ی زندگیم ظاهر میشه و سیخونک به مغز تبدارم میزنه عادت کردم.میتونستم شیشه ی ماشینو پایین بکشم؛میتونستم بهش زنگ بزنم یا اینکه ساده تر از اینها کمی سرم رو به سمت راست برگردونم.مطمینم که سرش رو برمیگردوند و من رو میدید و لبخند میزد.میتونستم داد بزنم:دیشب خوابت رو دیدم؛ نیمه شبی از خواب بیدار شدم و سعی کردم خوابم رو بالا بیارم.به کسی نگفتم که چه خوابی دیدم.چرا نباید از تو بدم بیاد؟مستحقش هستی.اما من چکار کردم؟!شالم رو آروم با دست جلو کشیدم و چشمهام رو بستم و آروم گم شدم توی ترافیک و هیچکس نفهمید که در اون یک ثانیه چقدر ماجرا اتفاق افتاد.
Sunday، October 22، 2006
صدای سرفه های بابابزرگ موزیک متن فکرهای امشب شده.یک خط در میان به سرم میزند که بیدارش کنم و یک لیوان آب ولرم دستش بدهم و وجدان مزاحم رو خفه کنم تا بگذارد فکر کنم.میبینی؟! تمام ِ زحمتم به سرفه ای بند است.
همین نیمه شبی کلمات ِ یکی که شک ندارم خیلی تلاش کرده تا خودش را بخواباند جلوی چشمم ظاهر میشود: " نگاه به زندگیم که میکنم پر از گودالهاییه که همیشه توش بودم.همیشه هم که به بالا نگاه میکردم فکر میکردم یه دونه از این ستاره ها مال منه.وقتایی زندگیم با این رویاها گذشت،اما همیشه وقتی میومدم بالا نصیبم یه گودال بزرگتر بود.ستاره هم سراب داره؟"



تصویر ِ جهنم و بهشت جلویم باز است و مانده ام چطور برای این جانم بگویم ستاره ای وجود ندارد که چشمهای قشنگش پر از اشک نشود. ترسای مهربان، حالا نیمه شبی بیا و خوبیهای دنیا را به یادم بیاور و انگشتت رو روی بغض بیچاره فرو کن، اما من هنوز هم میگویم دنیا جای زندگی نیست،باور کن!
Wednesday، October 18، 2006
رجعت دوباره به رفیق قدیمی؛ هاکلبری فین!

...خلاصه ما راهمان را کشیدیم و برگشتیم؛ ولی من دیگر مثل اول آنجور سرحال نبودم؛ پکر و پلاسیده بودم؛ انگار پیش خودم کنف شده بودم - هرچند هیچ کاری نکرده بودم.ولی خوب؛ همیشه همین جور است. هیچ فرقی نمیکند که آدم کار خوب بکند یا کار بد؛ وجدان آدمیزاد که شعور ندارد؛ همین جور آدم را آزار میدهد.من اگر یک سگ زرد داشتم که به اندازه ی وجدان آدمیزاد بی شعور بود زهر میدادم و می کشتمش.توی دل آدم پر از وجدان است؛ وجدان بیشتر از همه ی چیزهای توی دل آدم جا می خواهد؛ تازه هیچ فایده ای هم ندارد.تام سایر هم همین را می گوید.